تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

 

هنوز یادم نرفته صدای پاهای نوجوانی ام را که تاپ-تاپ از پله های زندگی بالا و پایین میپرید و گاه پله ها را دو تا یکی میکرد و گاه آهسته و پیوسته گز میکردشان آرام..نوجوانی ام که چه آرام و چه سربه زیر در هیاهوی زندگی که چنگال مشغله اش گلوی روزگارمان را رها نمی کند آمد و رفت..ندانستم چه وقت گذشت..زمانی به خود آمدم که اطرافیان گفتند: مبارک بر تو بهار جوانی! ... و ذهن من هیچ نشنید به جز صدای بوق دوچرخه ی رنگی نوجوانی ام..

پ.ن. اینجارو آپ کردم..بعد از ماه ها..فکر کنم شاید یه سالی میشد که اینجا نمی نوشتم..البته تو وبلاگ شخصیم مشغول بودم حسابی! (:

   یاسمین(ساحره)  http://sahere.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 3:39  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

                                     

خوشگلم نه؟‌ مي دونستم ...

دوباره اومدم...فکر کنم خیلی وقت می شد نیومده بودم...اما راستش این بار اومدم تا حرفی رو با شما دوستان بگم...فکر کردم شاید بعضیا از چیزی که می خوام بگم خوششون بیاد. پس دیگه حاشیه نمی رم و یه راست می رم سر اصل مطلب!

ببینم..این جا..کیا از حیوونا خوششون میاد؟   (لطفاْ دست بلند کنید!)

خب..حالا...کیا از حیوون خونگی خوششون میاد؟

من که خودم خیلی حیوونا رو دوست دارم...

اما روی صحبت من با کسانیه که حیوونا رو دوست دارن و از اون مستقیم تر با کسانی که حیوونای خونگی رو دوست دارنه!

من خودم یه همستر دارم..و با تجربه ای که در نگه داشتن حیوونای خونگی از سال ها پیش دارم، واقعاْ پی بردم که همستر بهترین حیوون برای نگه داشتن توی خونه و به ویژه آپارتمانه!

چرا؟!

دیلیلشم اینه که حیوون کوچیک و جمع و جوریه و جای خیلی کمی می گیره  و کثیف کاری هم نداره! باور کنین کثیف کاریش از کثیف کاری یه جوجه ماشینی هم کمتره و اصلاْ هم آزار دهنده نیست.

خب...حالا اگه بخواین این حیوون کوچولو رو یه کم بهتون معرفی کنم..

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 23:11  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

بر و بچ سلام!

عرض به حضور شما که پس از زدن گندی که در تاریخ خانواده ی ما (از هر دو طرف!) در کنکور بی سابقه بوده، تصمیم گرفتم که یه مقدار حواسمو بیشتر به زندگی و اینا بدم!!!!!!!!!!!!!!!!!

و پس از گرفتن رتبه ی کنکورم که می تونم باهاش خیلی کارا بکنم ( مثلاْ برم یه سیم کارت به شماره ش بخرم!!!!) و پس از خریدن یک راس همستر () بالاخره اعتیاد ۲ ساله ی من به اینترنت درمان شد!!!!

خلاصه این که...آره داااااش...دیگه از ما پیرپاتال ها گذشته..اینترنت رو ول کردیم و گذاشتیم واسه شما جوونا!

الانم راستش برای به انجام رساندن یک عدد رسالت تشریف فرما شدم که باید این رسالت به انجام برسد انشاالله تعالی!

اونم این که..یکی از دوستان ازم خواسته یه سوالی رو این جا بذارم و شما هم لطف می نمائید و جواب خودتون رو در بخش کامنت ها ابلاغ می نمائید و اون دوست محترم هم میان و می بینن و خلاصه خدا بده برکت!

اون سوال اینه که :

*مهم ترین دغدغه تون در مورد خرید مدرسه چیه؟ مهم ترین شکایت ها ، مهم ترین انتظارا ، دق دلی ها ، خلاصه هر چی می خواد دل تنگتون بگین..

البته من گوشمو از سر راه نیاوردم هااا .. قرار نیس به من بگین .. اونی که قراره بشنوه می شنوه ..)

خب دیگه .. اگه من احیاناْ حالا حالاها این ورا پیدام نشد حلال کنین بی زحمت!!! (دقت کردین من همه ی کارام برعکس همه ی عالم و ادمه؟!!! وسط سال که وقت درس و کنکوره و هیشکی این جا نیس من پای ثابتمو الان که وقت همه آزاده و همه یلل و تلل می چرخیم من نیستم!!!!)

 

خدانگهدار همه تون!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 22:45  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

شيطونم، نه؟من منتظر هستم

منتظرم تا مادر براي خريد برود

آن وقت

بر پنجه ي تمام شيطنت هاي تابستاني بالا و پايين مي پرم

تا مگر دستم برسد

به آن بستني يخي وسوسه انگيزي كه

مادر گذاشته است

در بالاترين قفسه ي يخچال! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 17:19  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

سرش را بلند کرد. کف

دستانش عرق کرده بود. دهانش

 خشک خشک بود و زبانش مثل یک تکه

 چرم بی شکل در آن تاب می خورد! کمی ناخن

 هایش را جوید. برای بار صد هزارم به صفحه ی بیروح

 ساعت زل زد. توی ذهنش گفت : یازده و سی و پنج دقیقه!

 سوال های زشت شیمی بار دیگر دهن کجی کردند. دلش می خواست

 با همان نوک تیز مداد کاغذ را بدرد. نزدیک بود زیر گریه بزند. مراقب بی حوصله ی

 جلسه مدام ساعتش را نگاه می کرد و می رفت و می آمد و سر تکان

 می داد. سه ساعت و نیم از سکوت سنگین جلسه گذشته بود.

 ناگهان صدای بلند گو همه را از جا پراند : "داوطلبان عزیز!

 زمان پاسخ دهی به سوالات اختصاصی به پایان رسیده

 است! لطفاْ دفترچه را ... !!" ... دلش می خواست

 دفترچه را جر بدهد! باز هم نتوانسته بود به

 سوالات شیمی پاسخ کامل بدهد. باز

 هم برای شیمی وقت کم آمده

بود! تنها کسی که لبخند بر

 لب داشت، مراقب

 جلسه بود!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 5:9  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

صداي تو پر از سكوت

صداي تو چه خسته است.

صداي آشناي يك،

غرور دل شكسته است!

 

گاهي پر از گل مي شوي

گاهي پر از درد و سكوت

گاهي پر از ترس و غمي

در لحظه ي شرط و شروط!

 

در لحظه هاي بي كسي

خم مي شوي تا مرز نور

آن وقت روزت مي شود،

دریایی از عشق و سرور!

 

بيا بمان، كمي بخند

پر از هواي تازه شو

ترانه اي بخوان و بعد

شبيه آن ترانه شو!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 2:32  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

در خانه ی ما

پدر لحظه هایش را

         با اخبار و سریال های بیروح تلویزیون قسمت می کند.

و مادر

         با کتاب هایش حرف می زند و درددل می کند.

در خانه ی ما

                   "س  ک  و  ت"  حرف اول و آخر را می زند.

و من

       تنها، در اتاقم

               از این همه صدا     -صدای سکوت-

                                                  سرسام گرفته ام!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 2:27  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

من خنده هایم را برایت «بلوتوث» می کنم.

و تمام مهربانی هایت را،

                                   تا ابد،

                                             در «این باکس‌‌» قلبم «سِیو» می کنم!

من نگاهت را «اسکرین سِیور» روحم می کنم!

و خودم

          در «آوت باکس» قلبت می مانم!

دست هایت را «اِفِکتِ» نگاهم می کنم..

و با تمام «صورتک های خنده و تبسم»

                                                        ،روزهایم را با تو قسمت می کنم!

لحظه هایم را

                ،همه،

                         برایت «اِس.اِم.اِس» می کنم..

تا بخوانی

             ،سرسری،

                            و زودِ زود

                                        «دیلیت» کنی از «این باکس» ذهنت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 2:44  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

در قفس را که بست،

نفس عمیقی کشید و از سر

آسودگی لبخند زد. با تلاش بسیار موفق

شده بود پرنده ی زیبا را بگیرد. پرنده ی زیبایی که

سالیان دراز، رویای داشتنش را داشت. ---  --- نمی دانست

چرا پرنده دیگر زیبایی گذشته را ندارد. نمی دانست

جادوی پرنده که او را شیفته کرده بود، در

آزادی اش بود و شکوه مندی

آن!

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 2:39  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

 

۱۸ سالگی یعنی می توانی هر سندی را به نام خودت بزنی. یعنی می توانی بروی تعلیم رانندگی و گواهینامه بگیری. یعنی می توانی بدون این که لازم باشد پدر یا مادرت همراهت باشند -و یا حتی بدانند!- برای خودت حساب بانکی باز کنی و با اختیار کامل آن را پر و خالی کنی. ۱۸ سالگی یعنی دیگر لزومی ندارد در دانشگاه یا جای دیگر، با بزرگترت برای ثبت نام و هر کار دیگری بروی. یعنی وقتی از جایی به خانه ات تلفن می کنند و با تو کار دارند، دیگر آن کار را به پدر و مادرت نمی گویند. بلکه می گویند: "لطفاْ به خانم (یا آقا!) فلانی بگویید در اسرع وقت با ما تماس بگیرند. (!) ۱۸ سالت که شد یعنی می توانی به عنوان بزرگتر (!) به مدرسه ی خواهر و برادر کوچکترت بروی و غیبتشان را موجه کنی. یعنی می توانی بروی دنبال کار و لزومی هم نداشته باشد که با اولیایت بروی.

۱۸ سالگی یعنی ناگهان پرت می شوی به یک دنیای دیگر. طوری که خودت هم بهت زده می مانی. ۱۸ سالگی یعنی : "به دنیای بزرگترها خوش آمدی!"

 


پ.ن. آخرین ساعات ۱۷ سالگی را سپری می کنم. دارم می روم بخوابم، و ساعاتی دیگر، هنگامی که برخیزم، ۱۸ ساله خواهم بود!

کمی دلم می گیرد...از کودکی تصورم این بوده که دنیای بزرگترها خشک و خاکستری رنگ است. در آستانه ی ۱۸ سالگی، با خودم قراری می گذارم...که اجازه ندهم دنیای صورتی کم رنگم جای خود را به دنیایی کدر و خاکستری رنگ بدهد...

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 2:53  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

 (۱)

بارها شنیده یا

خوانده بود که خدا در همه

جا حضور دارد. این به آن معنا بود

که  لزومی نداشت حتماْ  به مکان های مقدس

برود. لبخند زد. ـ"خب! همه بیرون

لطفاْ! می خواهم چند دقیقه

با خدا تنها باشم!"


 (۲)

هرگز از یاد نبر:

عشق همواره با غیبت معشوق عجین است. نه با حضور او!


 (۳)

آموزش انگلیسی به شیوه ی برره ای

یه چیزی رو می دونستین؟! اگه "واز" (was ) به معنی "بود" باشه، اون وقت (بود به زبون انگلیسی-برره ای!) میشه "بید" یا همون "ویز" !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 3:33  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

از وقتي در آن فيلم بازي

 مي كرد، محبوبيت و شهرت بسيار زيادي

 به دست آورده بود. در فيلم، نقش زرنگ ترين شاگرد

 مدرسه را داشت. اما هيچ كدام از كساني

 كه فيلم را مي ديدند، نمي دانستند

 كه او به خاطر بازي كردن در آن

 فيلم تا چه حد دچار افت

 درسي شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 4:52  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

دو درس مهم که در طول یک سال گذشته یاد گرفتم:

*هر وقت در زندگی، به افرادی برخودم که نسبت به من مهربان بودند، و از لطفشان برخوردار شدم، آنگاه حضور خدا را بیشتر در زندگی ام حس کردم. حس کردم که این، کار اوست. هم اوست که انسانهای نیکخواه را سر راه من قرار داده. و این موضوع، شانس بسیار بزرگی برای من است. یادآوری این مطلب، همواره سبب دلگرمی من می شود...

**در طول زندگی خود، با انسانهای گوناگون و زیادی ارتباط پیدا می کنیم. اما باید همواره به یاد داشته باشیم که رفاقت و دوستی، چیزهایی اند بسیار فراتر از واژه ها. بسیار فراتر از لبخندها. بالاتر از همه ی چیزهائی که همه ی انسانها با آنها، دم از رفاقت می زنند.

به یاد داشته باش، اغلب اوقات بسیاری از دوستانت، آن قدر باهوش هستند که بدانند می توانند گره از کارت بگشایند. اما آن چه مشخص می کند که آنان دوستان حقیقی تو اند یا نه، آن است که آیا آنان زحمت کمک کردن به تو را به خود می دهند؟! به این ترتیب است که می توانی بفهمی آنان تا چه حد خیرخواه تو، و دوستان تو اند...

(این دو تا درس اون قدر برام باارزش و مهم بود که همین دیشب توی دفترچه م یادداشت شون کردم تا همیشه به یادشون باشم..!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 0:11  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

نگو طفلی دل سپرده

یه نفر دلش رو برده

بگو چون عاشقه قلبش                              می دونی، زندگی سخته

تا به حال از غم نمرده                                 بار حرف زور زیاده

                                                              اون کسی برده که قلبش رو

                                                              به دست غم ندااااده..

نگو طفلکی منم، من

من شهامتم زیاده

هیچ کسی هنوز تو دنیا                                مث پرواااااز پرنده

مثل من که دل نداااده..                                 توی اوج آسمونا

                                                               من دلو به عشق سپردم

                                                                توی قلب کهکشونا

پر زدم من توی چشمات

با تو من پروااااااز کردم

من از پایان، می ترسیدم و

آغاااااااااز کردم..

--------------------------         --------------------------

یه ترانه ی قدیمی و معروف بود..کسی می دونه مال کیه؟ اگه بگین جایزه دارین. من هم عاشق این ترانه ام هم عاشق خواننده ش..

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 6:2  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

ای صمیمی، ای دوست

             گاه بی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی..

ای قدیمی، ای خوب

تو مرا یاد کنی یا نکنی،

                               من به یادت هستم.

آرزویم همه سرسبزی توست..

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 5:48  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

حوا در باغ عدن قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

<<این سیب را بخور.>>

حوا درسش را از خدا آموخته بود. پس امتناع کرد.

مار اصرار کرد:

<<این سیب ر ا بخور تا برای شوهرت زیباتر شوی.>>

حوا پاسخ داد:

<<نیازی ندارم. او که جز من کسی را ندارد.>>

مار خندید : <<البته که دارد!>>

حوا باور نمی کرد.

مار او را به بالای یک تپه برد. به کنار چاهی! سپس گفت:

<<معشوقه ی آدم آن پایین است. آدم او را در آن جا مخفی کرده است. نگاه کن.>>

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبائی را در آب دید و سپس سیبی که مار به او پیشنهاد کرده بود را خورد! -----

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 0:33  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

مکعب برگشت به کره گفت :

"تو در هیچ زمینه ای اعتقاد مشخصی نداری.

جهت گیری نکرده ای. نسبت به همه چیز و همه کس با ملایمت برخورد می کنی، هیچ وقت حرف تند و تیزی نمی گویی.

من مطمئن هستم تو هرگز با این روش نمیتوانی راه را به آخر برسانی. همین مدارا دست و پایت را می بندد."

.

.

.

.

.

کره گفت :

تا پائین کوه مسابقه بدهیم؟  (!)

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 19:26  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

وسط سالن تئاتر،

درست زمانی که همه محو نمایش بودند،

                                                      از جایش بلند شد،

اشک هایش را پاک کرد و فریاد زد:

"خر خودتی. من که می دونم همه ی اینها بازی ست!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 3:4  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

تا به حال یک روسپی روشن فکر دیده ای؟! عجیب است، نه؟! اما غیر ممکن نیست. من روسپی ای می شناسم که بسیار روشن فکر است و حتی از خیلی آدم های به ظاهر شرافت مند هم بیشتر می فهمد. او می بیند، حس می کند و تجزیه و تحلیل می کند. او جسمش را در اختیار دیگران می گذارد. روحش را اما نه! او را دوست دارم. فکر نمی کنم او انسان بدی باشد. عقایدش برایم جذاب اند و طرز فکرش هم. نوع برخوردش با وقایع برایم جالب است. او تبدیل به یکی از دوست داشتنی ترین شخصیت هائی شده که تا به حال شناخته ام. باور می کنی که یک روسپی بتواند برایم قابل احترام باشد؟ (!)اگر می خواهی با او آشنا شوی، ساده است. داستان زندگی او، به تمامی در دسترس توست.

-------       -------       -------

ماریا نام دختری است از برزیل. دختری که در ابتدا بسیار معمولی جلوه می کند. با روحیات، آرزوها و علایقی هم چون سایر هم نوعانش. از همان ابتدا با او آشنا می شویم. از همان ابتدای کودکی و نوجوانی. او را می شناسیم و پله پله شخصیتش را هضم می کنیم. اما در بخشی از داستان ناگهان همه چیز دگرگون می شود. ماریا در مسیر یک انتخاب قرار می گیرد و همین انتخاب زندگی او را به تمامی تغییر می دهد. دخترک روستائی برزیلی که تا ۲۲ سالگی پا را از دهکده ی کوچکش که تنها یک کلیسا و یک کاباره دارد فراتر نگذاشته، سر از سوئیس درمی آورد. و از شهری پر از آب و رنگ و زندگی ای بسیار متفاوت با قبل. همان وقت ها است که تصمیم به روسپی شدن می گیرد. ولی نه یک روسپی معمولی. ماریا دختری کتابخوان و خواهان دانش و بافرهنگ است، و پیشه اش روسپی گری. (!) در همین مسیر است که برای او حوادثی روی می دهد. حوادثی که کم و بیش در زندگی همه ی انسانها روی می دهند، برای هر کس متناسب با شرایط خودش، و البته متفاوت با دیگر انسانها. ماریا در همین برهه از زندگی خویش است که به تجربیات گوناگونی دست می یازد. و به ما می آموزد که یک روسپی بودن، دلیل مطلقی برای بد بودن نیست..

۱۱ دقیقه

پائولو کوئلیو/ ترجمه کیومرث پارسای

انتشارات نی نگار


پ.ن. بچه ها مقدمه ش رو خودم نوشتم. نمی دونم چه قدر خوب بوده. (؟)

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 20:42  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

یک هایکو

سیب دوست ندارم

وسوسه اش بود که مرا

از بهشت اخراج کرد!


بالاتر از همه ی چنارها،

        فراتر از تمام ابرهای آسمان،

                     بال به بال همه پرنده ها،

                                                  من فقط نظاره می کنم.

              خوب است..

                        طبقه ی پنجم بودن جداْ دلنشین است!

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 0:16  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

آآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخیییییییییییششششششش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و این کلمه با مقادیری کش و قوس دادن به نواحی ای از جمله شونه، کتف، کمر، بازوها و گردن همراهه! آخه از تیر پارسال تا الان ما -یعنی من و بقیه ی کنکوری ها- مشغول درس خوندن یا به عبارت ساده تر همون خر زدن بودیم!!!

الان -همین الان الان!!- از سر جلسه ی آخرین امتحان پیش دانشگاهی میام! ایول! تموم شد!! فکر کنم اکثرتون تازه امتحاناتتون شروع شده باشه. اما مال ما تموم شد رفت پی کارش! خیلی هاتون حتماْ تعجب می کنین. خانوم حریری هم دیروز که دوچرخه بودم تعجب کرد که امتحانای ما دوم خرداد تموم می شه. برعکس همه!

ایول! ایول! و بازم ایول!! آخه مردیم از بس درس خوندیم. مردیم از بس تست زدیم. مردیم از بس فکر کردیم که چی می شه و چی نمی شه. مردیم از بس یه بار که خواستیم بریم مهمونی عذاب وجدان گرفتیم که از درسامون می مونیم. مردیم از بس...!!!

باورم نمی شه که دیگه تموم شد. یعنی واقعاْ تموم شد؟!   (!)  یعنی من دیگه امتحان نخواهم داد مگر در پایان ترم دانشگاه! اوه! باورم نمی شه. خیلی هیجان زده ام. اوووه!!! البته یه کم هم برام عجیبه که دیگه بچه دبیرستانی نباشم. یه جوری ام. یه احساس عجیبی دارم. نمی دونم چه طور بیان کنم!

هه هه هه!! ... ... ... ...

---------- ---------- -----------

چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (در این قسمت تازه داره دوزاریم می افته که قضیه چیه!!!)

یعنی چییییییی؟؟؟؟!!! یعنی من دیگه هیچ وقت بچه مدرسه ای نیستم؟!!!! یعنی دیگه هیچ وقت زنگ تفریح نمی تونم با بچه ها جیغ و داد کنم و جلد ساندیس بترکونم و حرص ناظمو دربیارم؟!! یعنی دیگه هیچ وقت نمی تونم سر میز اول نشستن با دوستام لج بازی کنم؟! یعنی دیگه نمی تونم با بچه های دیگه برم اردو و شیطنت کنم؟! یهنی دیگه همه ی اینا تموم شد؟!   (وای!)

----- ----- -----

بچه ها..اینو از ته دل می گم..نه شعاره..و نه چیزی که الکی بگیم و بهش اعتقادی نداریم. قدر لحظه لحظه هاتونو بدونین. بعداْ حسرتشو می خورین. جدی می گم. باور کنین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 19:55  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

سلام

این شعر همین امشب از تنور دراومده. مواظب باشین دستتون نسوزه.

فکرشو بکنین که رفتین حموم و در همون حالی که دارین پشتتونو کیسه می کشین یهو شعرتون می گیره!!!برای من که امشب این اتفاق افتاد!!!


 برق نگاه مرا هيچ جا نخواهي يافت

 كه آتشي از درون،

 ز دو چشمم زبانه مي كشد!

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 3:23  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

پرنده گفت : (( چه بوئی، چه آفتابی، آه!

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خوش خواهم رفت. ))

پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت

 

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

 

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده، آه،  فقط یک پرنده بود.

                                                                               فروغ فرخ زاد


در ضمن اون پرنده ی بی خیال اصلاْ هم مجبور نبود کنکور بده! (اولین چیزی که به ذهنم رسید وقتی این شعرو خوندم همین بود!!!)
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 22:55  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

دو تا دوبیتی از خودمه!

هر چی فکرشو می کنم می بینم که کنکور و شعر گفتن (؟!) هیچ جوری جورشون با هم جور در نمیاد!!


امشب از بوی نسیم و ماه من سرشارم

امشب از گلایه های بی صدا سرشارم

در سکوت و دور از روی و ریا زیسته ام

از چه رو باز ز تنهائی و غم سرشارم؟

 

                           هر شب کنار پنجره ام صدای ترانه ی اوست

                           تنها صدای بی صدای اشاره ام هم، از برای اوست

                           هرچند او نه دانست و نه خواهد فهمید

                           قصه ی رنج و غم شبانه ام برای اوست

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 12:47  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

اینم برای خالی نبودن عریضه!

البته از من نیست. اگه از من بود که من الان اینجا نبودم! از یه آدم بزرگه...به نام : فروغ فرخ زاد!


کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد!

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 23:30  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

دوباره سلام

خيلي وقته كه مي خوام برنامه اي بچينم براي اين كه اعضاي اين وبلاگ بتونن يه روز دور هم جمع بشن...براي آشنائي بيشتر...يا حتي براي پيدا كردن ايده هاي بهتر براي بهتر شدن اين جا...يا حتي فقط براي تشكيل يه جلسه ي كوچيك و جمع شدن دور هم و توي يه فضاي دوستانه شعر خوندن. يه چيزي مثل يه جور شب شعر يا جلسه ي شعر و داستان. كار هاي خودمون...با شنيدن نظر بقيه....حتي نظر خود تحريريه ي دوچرخه...به شكل مستقيم...و نه مجازي!

اما جدي ترين مشكل براي اين ايده اين بود كه بچه هاي اين جا از شهر هاي مختلف هستن...از سنين مختلف و طبعاً با شرايط مختلف...دانشجو....محصل...خلاصه برنامه ريزي خيلي سخته! تاريخ امتحانا هماهنگ نيست و تازه معلوم نيست كه همه مي تونن بيان به جلسه ي ما يا نه.

با اين حال اين طرح رو من پيشنهاد مي دم...

لطفاً‌ همه نظرشونو بگن...بگين كه مياين به جلسه ي دوچرخه اي ما يا نه. همين طور بچه هاي شهرستاني. آخه من از بابت يه عده از بچه هاي تهراني تا درصد زيادي مطمئنم كه سعي مي كنن بيان و معمولاً هم ميان. اما از بابت بچه هاي شهرستاني هيچي نمي دونم. اينه كه لطفاً اين بچه ها هم نظرشونو بگن. چون اگه بدونم كه اونا هم سعيشون بر اينه كه باشن ،‌ حتي مي تونم جلسه رو موكول كنم به تابستون كه اونا هم آزاد تر باشن و بتونن بيان. (حتي يكي از اعضاي جديد اين جا يكي از دوستان منه كه الان كاناداست و سالي يه بار تابستونا مياد ايران! يلدا مدرس!)

خلاصه اين كه....منتظر حرفاي همه تون هستم...مخصوصاً  نگار...علي...ريما...شاهين....پرنيان... و خلاصه همه ي كساني كه مي دونم اومدن تا اين جا و دفتر دوچرخه براشون كمي سخته. منتظر جواب همگي هستم.

(اما حتماً و حتماً من اين جلسه رو برگزار مي كنم! پس بشتابيد و نظرتون رو براي زمان اين جلسه و شركت خودتون بگين كه آمار تقريبيش دستم باشه!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 15:46  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

 دخترک عروسک را بغل کرد

(( لالا لالا .. لالا .. ))

پسرک تفنگ را برداشت

(( بنگ بنگ! بنگ بنگ!! ))

دخترک زندگی بخشیدن را تمرین می کرد ..

و پسرک زندگی گرفتن را!

 

سلام مجدد! واقعاْ نمی دونم چرا این شعر ییهو (!) به ذهنم هجوم آورد! من فردا صبح یه امتحان مهم دارم و الان مخم یه مقدار قاطی پاطیه! احتمالاْ از آثار همون امتحانه ست! به هر حال این شما و اینم باکس نظرات! هرنظری بدین راجع به این شعر من قبول دارم! آخه حتی خودمم به لحاظ منطقی این شعرو قبول ندارم ، چه برسه به شما! به هر حال بذارین به حساب پریشان افکاری شب امتحانم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 0:20  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

 نفس گرم گوزن کوهی

چه توان کردن (؟)

                   سردی برف شبانگاهان را ؟!! .. ..

چه بگویم که دل افسردگی ات ،

                              ز میان برخیزم؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 22:57  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

كتاب بخون بچه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 14:3  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

در پهنه ی دشت ، رهنوردی پیداست

وندر پی آن قافله گردی پیداست

فریاد زدم : (( دوباره دیداری هست؟! ))

در چشم ستاره اشک سردی پیداست

                                                        >> فریدون مشیری<<

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 16:22  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

دیروز هم گذشت...و من و بقیه همگی سرشار از شور و هیجان و زندگی بودیم. فضای کوچولوی دوچرخه سرشار از انرژی بود. سرشار از شادی و انرژی مثبت افرادی که برای جشن گرفتن یه حادثه ی زیبا دور هم جمع شده بودند. همه چیز عالی بود. و من تنها آرزوم این بود که ۱۰۰۰ سال دیگه هم چنین روز هائی رو ببینم. همه ی ما خوشحال بودیم. همه شادمان بودیم. و من هر لحظه خدا رو به خاطر چنین لحظه هائی شکر می کردم. به خاطر این که به ما فرصت دیگری داده شد تا یکدل و یکرنگ برای منظور واحدی دور هم جمع باشیم و برای دغدغه ی واحدی جشن بگیریم. همه چیز بامزه بود. عده ای (مثل خودم!) اومدن به دوچرخه برامون تازگی نداشت. و چون قبل ترها بارها رفته بودیم،بیشتر تو نخ آدما بودیم. بعضی های دیگه هم اولین بار بود که به اون جا می اومدن و خیلی هیجان زده بودن. یاد خودم افتادم. یاد اولین باری که رفته بودم. و یاد این که هنوزم هر بار می رم، با این که شاید الان دیگه ۱ ماه یه بار مرتب سر می زنم، اما هنوزم سر کوچه ی تندیس که می رسم هیجان زده می شم! نفس نفس می زنم و اون یه تیکه ی راهو دوون دوون می رم. پشت در بخش دوچرخه که می رسم، دیگه فقط منم و هیجان و چشم های براق از شوق و دستای از هیجان یخ زده و سلام الیکای هول هولکی با تحریریه و شنیدن این حرف از اونا که : "چرا دستات این قدر سرده؟!! ..." و باز منم و یه خنده ی شیطنت آمیز که می گم: "به خاطر سردی هواست!" و لبخند معنی دار اونا که یعنی این که" پس چرا تابستونا هم این طوری میشی؟! ..." و بازم همه ی اینا حکایت ها داره .. .. ..

***

دیروز خیلی از بچه های قدیمی رو دیدم. خیلی ها رو هم برای اولین بار می دیدم و این خیلی برام هیجان انگیز بود. بعضی های دیگه هم بودن که خیلی خیلی قدیمی بودن و من نمی شناختم. مثل همون نیما افجند. از بچه های خیلی قدیمی بود. مال زمان آقای خلیلی. و اون موقع هنوز پای من چندان به دوچرخه باز نشده بود. راستی ... یه چیزی رو هیچ کدومتون نمی دونستینا ... (!) قرار بود که من آقای خلیلی رو هم دعوت کنم. و آقای خلیلی خیلی سرزده بیاد و همه از دم غافل گیر بشین!!! اما به دلایلی اونم جور نشد. در ضمن، بعضیاتونم بی معرفتی کردینا...مثلاْ!! من خیلی دوست داشتم سپیده رو می دیدم که نشد. یعنی در واقع وقتی سپیده اومده بوده که من همون یکی دو دقیقه قبل رفته بودم! به هر حال ... خیلی روز خاطره انگیزی بود. از سحر و طاهره و بقیه ی کسانی که بیشتر زحمت ها روی دوششون بود تشکر می کنم. و همین لحظه یه بار دیگه از ته دل آرزو می کنم که در آینده هم چنان سال های سال این روز رو دور هم جشن بگیریم.

راستی یه چیزی که خیلی خنده دار شده بود قضیه ی عکس گرفتن و فیلم گرفتن بچه ها بود. مخصوصاْ وقتی خاله داشت کیکو می برید ، از ۲۱ نفر بچه ها ۱۸، ۱۷ نفرشون یا تند تند فلاش می زدن یا فیلم می گرفتن. به قول آقای مولوی مثل مراسم اسکار شده بود که مثلاْ یه آدم خیلی معروف (که در این جا طفلی خاله نقششو بازی می کرد!!!) میره روی صحنه و بعد، هی فلاش و فلاش و ...!! خیلی به این مسئله خندیدیم!

خلاصه این که ... همه تونو دوست دارم و آیده ای پر از بادکنک و کیک تولد و شمع فشفشه و شادی و خنده برای دوچرخه و خودم و همه آرزو می کنم. به قول این مجری های تلویزیونی : پس به امید آن روز!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 13:56  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

شب بود و من .. .. ..

       و صدائی که می گفت ::

                                               <<باز کن! >

و من باز کردم..

      در همان تاریکی...

  در را ،

         پنجره را ،

هر چه را که می توانستم..

             حتی در قفس پرنده را!

قطع نمی شد..   ..   ..   ..   ..   ..

        <<باز کن!>> .. .. ..

       <<باز کن!!>> .. .. .. .. .. ..

       "باز کن" را می شنیدم.

اما...!

       چه بود که...؟! .. ..

روزی صدا قطع شد... ... (؟!)

        .. .. ..

            آه .. .. .. من .. .. ..

امروز.. .. چشم هایم را گشوده ام !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 14:30  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

پرنیان توی یکی از پستای قبلی چیزی نوشته بود که خیلی دلم می خواست راجع بهش حرف بزنم. می دونید...شاید پرنیان راست بگه...شاید اون طوری باشه که پرنیان می گه...اما...اما راستش من خودم شخصاْ هیچ وقت چاپ شدن کارام توی دوچرخه یا نشریات دیگه باعث نشده که  سعی کنم نوشته های بعدیم رو هم شکل اونی که چاپ شده بنویسم یا همچین چیزی. در واقع من با هر بار چاپ شدن کارام ،درست مثل دفعه ی اول هیجان زده می پریدم بالا و از خوشحالی جیغ فرابنفشی می کشیدم و بعدش هم تا وقتی به ۱۸۹۶ نفر نشونش نمی دادم آروم نمی گرفتم!! ولی هیچ وقت حتی به این موضوع فکر هم نکرده بودم که حالا که اون مطلبم چاپ شده، پس بیام از این به بعد مثل همون بنویسم. بلکه با هر بار چاپ شدن نوشته هام اعتماد به نفسم بیشتر می شد و به خودم اطمینان بیشتری پیدا می کردم. پرنیان عزیز، واقعیت اینه که هر کدوم از ما ها استعدادمون توی یه چیزه. یکی رو می بینی که فقط و فقط شعر می گه، اونم شعرای قوی. و یکی دیگه فقط داستان های خوب می نویسه و ... همین طور تا آخر! مثلاْ من هیچ وقت نمی تونم به خوبی مهسا و فریبا و سپیده شعر بگم. یا این که مثل مدادسیاه داستان ها و نثرهای خوب بنویسم. یا مثل خودت نقد های خوب بنویسم. حقیقت اینه که هر کدوم از ما ها توی چیز خاصی استعداد داریم. و همین متفاوت بودنه که دنیای اطراف ما رو زیبا می کنه. اما گذشته از این حرفا...وقتی می گی که پنجشنبه از ذوق چاپ شدن مطلبت ۳ تا همشهری گرفتی (!) پس دیگه هیچ وقت نگو که می خوام از دوچرخه خداحافظی کنم. دوچرخه برای خیلی از ما ها نقطه ی آغازی بود که ما رو در مسیر قرار داد. دیگه با خودمونه که این جاده رو تا آخرش بریم. مگه نه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 17:22  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

آن روز که من محکوم شدم.

                    همه چیز روال عادی خود را داشت...

تنها..

    تنها آسمان را بوسیده بودم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 19:8  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

امروز سی امه. و فردا، آغاز زیبا ترین ماه دنیاست! ماهی که دوستی من ، تو و "ما" متولد شده! آغاز ماهی که شروع زیبا ترین بهانه برای دوستی "ما" ست! ماهی گرم در فصلی سرد!

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم! همه ی آدما معمولا روزائی که به روز تولدشون نزدیک می شن خیلی هیجان زده ان! اما من با این که تقریباْ یک نیم سال با روز تولدم فاصله دارم، همون احساسی رو دارم که ۶ ماه پیش وقتی به تاریخ تولدم نزدیک می شدم داشتم! تولد دوچرخه،برای من مثل سالگرد آغاز یک زندگی جدیده! و جایگاهی که در زندگی من داره، خیلی فراتر از جایگاه یک سالگرد انتشار ساده ست!

خب، حالا از این حرفا گذشته،می خواستم بگم که می دونم خیلی ها با نزدیک شدن به تاریخ سالگرد به این فکر می افتن که یه سری به دفتر تحریریه بزنن. مثل سال های پیش! اما راستش نمی دونم که تا به حال با دفتر تحریریه تلفنی تماس گرفتین یا نه! اما اگه نگرفتین، خواستم بهتون بگم که لطفاْ برای جشن سالگرد بی خبر به اون جا نرین. چون به دلیل برخی مسائل کاری و اداری، ممکنه که برای تحریریه ی دوچرخه این موضوع باعث دردسر بشه! اینا حرفای خانوم حریریه! یکی دو روز پیش که با دوچرخه تماس گرفته بودم ایشون این حرفا رو گفتن. و از من خواستن اگه به شماها دسترسی داشتم به شما هم اینا رو بگم.

خب، چه برین دوچرخه یا نه، به همه تون (از حالا!!!) این روز خوب رو تبریک می گم! و امیدوارم که سال شاد و پر از خاطره های رنگی دیگری رو در کنار هم در پیش رو داشته باشیم. پس به امید روز های خوب، و با آرزوهای خوب تر،برای خودم و شما و همه ی دوچرخه ای ها!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 16:33  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

بازم سلام بچه ها! اما این دفعه این سلام شاید با همه ی سلام های دیگه فرق داره! بچه ها می خوام باهاتون درددل کنم! این روزا، وقتی کم کم دارم به انتهای جاده ی رنگی نوجوونی نزدیک می شم، گاهی وقتا یهوئی می رم تو فکر! ولی الان با وجود این همه مشغله ای که برای کنکور دارم، و با وجود این که همیشه برای برنامه ریزی کردن و خوندن درسا وقت کم می یارم، اما نمی تونم دوچرخه نخونم، نمی تونم با بچه های دوچرخه ای ارتباطمو قطع کنم، نمی تونم به وبلاگ سر نزنم و ننویسم، نمی تونم سر نزنم به دفتر روزنامه ی رنگی مون! و هیچ کدوم از از اینا دست خودم نیست بچه ها! منشاء اینا چیز خیلی قدرتمندیه!

من با دوچرخه زندگی کردم! شاید بهتر باشه بگم که من با دوچرخه زندگی رو شروع کردم! نمی دونم که در مورد شما هم صدق می کنه یا نه! اما بخش بزرگی از رویاها و خواسته های من از زندگی، لابه لای همون ۲۴ صفحه ی رنگی پنج شنبه ها مخفی و خلاصه شده! شاید حق کلام این باشه که بگم من یکی از دیوونه ترین دوچرخه ای های روزگارم! دیوونه ام! دیوونه ی دوچرخه! می دونم که هیچ کدوم از شماها بهم نمی خندین! از این که با ۲۰ تا هم زبون حرف می زنم خوشحالم!

اما بچه ها! این روزا خیلی چیزا فکرمو مشغول می کنه! گاهی وقتا هول و هراس برم می داره! دلم می خواد که خیالم راحت باشه که غیر از خودم ۱۰۰ ها یا حتی ۱۰۰۰ ها نوجوون دیگه هستن که مثل خودم عاشق دوچرخه ان! که مثل خودم هر کاری که لازم باشه برای دوچرخه می کنن! که مثل خودم اگه لازم باشه با چنگ و دندون از دوچرخه مواظبت می کنن!! اون وقته که خیالم کمی راحت می شه که هیچ وقت، هیچ کس نمی تونه دوچرخه رو ازمن و از شما بگیره! هیچ کس نمی تونه دوچرخه رو از "ما" بگیره! هیچ کس نمی تونه عمو فریدون* و خاله لیلا** رو از ما بگیره! هیچ کس نمی تونه ما رو مجبور کنه که دیگه عاشق چشمای معصوم قورباغه ها و شیطنت مارمولک ها و مظلومی ببرها و شتر ها نباشیم!***

می خوام همه با هم راجع به همه ی این موضوع ها صحبت کنیم. من یه سرا سوالات رو مطرح می کنم. بعد خودم و شما ها همگی به اون سوالا جواب می دیم! اما خواهش می کنم همه حواسمون باشه که هر کدوم از این جواب ها چیزی مثل یه عهد و پیمانه! چیزی خیلی فراتر از شعار! شاید یه روز مجبور باشیم به همه ی حرف هائی که می زنیم عمل کنیم!خوب اینم سوالا :

 

۱.دوچرخه در زندگی شما چه نقشی داشته؟!

۲.برای حفظ و تداوم دوچرخه حاضر هستید چه فداکاری هائی بکنید؟!(مثلاْ حاضرید خودتونو پرت کنین ته چاه؟!؟!)

۳. اگر یک روزی ، زمانی، زبانم لال، برای دوچرخه از سوی افراد دیگری تصمیم هائی گرفته شود که به ضرر همه ی دوچرخه ای ها باشد، برای ابراز اعتراض و احیاناْ اعتصاب برای رد آن تصمیمات، چه کارهائی انجام می دهید؟!

 

* فریدون عموزاده خلیلیی ـ اولین سردبیر دوچرخه (معروف به سردبیر کچل!)

**لیلا رستگار ـ دومین سردبیر دوچرخه (معروف به خاله لیلا!)

***از ماجراهائی که بچه ها با خاله لیلا داشتند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 18:0  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

بچه ها! بدك نيست اگه يه سركي هم اين جا بكشين! تعدادي از بچه هاي دوچرخه هم اين جا فعاليت مي كنن!

                              http://www.zendeyadha.blogfa.com 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 18:59  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

بعد از گذر کلی ، دوباره سلام! خوبین؟! دماغتون چاقه؟! ما نیستیم خوش می گذره؟! راستش خیلی می گذره از اون وقتی که من این جا زیاد سر می زدم! یادمه تا دو سه ماه پیش هم این جا خیلی روغن، ببخشید! رونق نداشت! اما یکی دو روز پیش که همین جوری گفتم یه سربزنم دیدم که : نه بابا! مثل این که یه تغییر و تهوع! اوه! ببخشید! منظورم تحول بود! از آثار کنکوره! آره! خلاصه دیدم که همگی این جا جمعتون جمعه و گلتون هم که من باشم کم! خلاصه گفتم بدک نیست یه ابراز وجودی بکنم که یه وقت یادتون نره ما هم در پهنه ی این جهان روزگاری وجود داشتیم! آخه با این که من بیچاره این قدر سرم شلوغه هیچ کس حتی یه حالی هم از ما نمی پرسه! (مخصوصاْ اون مهسا خانوم بی معرفت که من شماره شو گم کردم و خودشم یه زنگ نمی زنه!) بگذریم! داشتم می گفتم که بعد کلی یه چیزی نوشته بودم که هوس کردم این جا بذارم! پس تا بعد! بای!

بی وفا

 

نه! من باور ندارم! باور نمي كنم كه اين قدر زود همه ي اون قول و قرارها
رو يادت رفته باشه!
باور ندارم!!
چه طور ممكنه يادت بره؟؟!! چه طور ممكنه فراموش كني همه ي اون حرفائي رو
كه با هم زديم! و عهدي كه با من بستي رو يادت بره!
تو قول دادي كه هيچ وقت منو تنها نگذاري! چه طور فراموش كردي كه قول دادي
تا ابد با من بموني؟!! (!)
نه! نمي تونم باور كنم كه اين قدر زود همه چيز تموم شد! نمي تونم به خودم
بقبولونم كه همه ي اون قول و قرارا و همه ي اون صميميت و همه ي اون قول و
عهد تو فقط و فقط چند ساعت دوام داشت!
اما حالا ديگه بايد غصه خوردن رو تموم كنم!
بايد به فكر يه راه چاره باشم
حالا كه تو اين قدر بي وفا و بي معرفتي منم بايد برم سراغ يكي ديگه!!(!)
آره كارت اينترنت عزيز!
حالا كه تو اين قدر زود تموم شدي بايد برم و يه كارت اينترنت جديد بخرم!

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 0:59  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

سلام...بعد از مدت ها هوس کردم یه شعر بذارم. یه شعر که الان (همین الان!) از تنور دراومده و داغیش دستتونو ممکنه بسوزونه! پس مراقب باشید که نسوزید! راستی، دعا فراموش نشه ها! آخه من این روزا با این کنکور حسابی درگیرم! پس تا بعد!

حیله

مثل یک مادر

دستم در دستت

            ساعت ها قصه گفتی

                         و من آسودم!

صبح که برخاستم

نشانی  ـاز تو ـ هیچ نبود!

اشک هایم خواندند:

         رویاها ، همه کابوسی بیش نبود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 13:35  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

سلام....واقعاْ که! دیگه دارم کم کم از این که توی این وبلاگ عضو شدم پشیمون می شم....آخه عزیزان من .....دل بندان من.....گل های نوشکفته ی من............!!! (الان در اوج عصبانیت هستما...!!!) آخه چرا نمی فهمین که الان تابستونه؟؟!!...پس چرا این قدر همه تون کم کارین...؟؟؟!!...آخه آدم خجالت می کشه که بگه توی این وبلاگ ۲۲ نفر نویسنده تشریف دارن...!!!...خود من هر وقت که سر می زنم از خجالت می خوام آب بشم برم تو زمین!...آخه ماشا ا... نصفی از ما که حتی یه بار هم این جا مطلب نذاشتن!!!....اسمشون فقط واسه قشنگی توی لیسته!!!....بعدشم....اگه الان که ناسلامتی تابستونه شما این جور بی حال و کم کار هستین ، پس خدا به داد بعد از تعطیلات برسه که همه هزار و یک جور بهانه واسه کم کاریشون می تراشن...!!!...آخه چرا باید وبلاگی که ۲۲ تا نویسنده داره ((اونم ۲۲ تا نویسنده ی دوچرخه ای با این همه دبدبه و کبکبه!!!!!!!!! )) باید این قدر بی حال و بی رونق باشه و گاهی اوقات حتی در طول ۱ هفته بیشتر از یکی یا دو تا مطلب جدید این جا نباشه..؟؟؟!!!!.....

هیچ می دونستین که حتی اگه هر کدوم از ماها ۳ هفته یه بار هم این جا مطلب بذاریم، چون تعداد زیاده، در اون صورت ما هر روز مطلب جدید خواهیم داشت؟!!!!...اما حالا چی............؟؟؟؟!!!!.....

به نظر من این جوری نمی شه ادامه داد....من پیشنهادم اینه که همون بهتر که کسانی که تا حالا اصلاْ مطلبی این جا نذاشتن (و ظاهراْ قصد هم ندارن که بذارن!) از گروه جدا بشن و فقط اسم کسائی توی لیست گروه بمونه که واقعاْ نویسنده باشن و از اون مهم تر این که مرتب بنویسن. نه این که ۶ ماه یه بار یه چیزی بنویسن و دوباره خدافظ شما !!!!!...

من نظرم رو گفتم....به نظرم این طوری وبلاگ نظم پیدا می کنه و رونق می گیره....و همه هم یاد می گیرن که در یه کار گروهی باید فعالیت دسته جمعی باشه و نه محدود به ۲ ، ۳ نفر !

.........تصمیم گیری نهائی رو می ذارم به عهده ی ۲ تا مدیر وبلاگ. علی و پرنیان!....لطفاْ عاقلانه فکر کنین و تصمیمی رو بگیرین که به نفع همه و به خصوص وبلاگ باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 14:0  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

سلام.

اول از همه بگم که : واقعا که!...خیلی همه تون کم کارین.ببینم....آخه شما از من بیچاره ی پشت کنکوری هم سرتون شلوغ تره که این قدر کم کارین؟؟!!...بعضیا (( یعنی در حدود ۱۵ ، ۱۶ نفر!!!)) که هزار ماشاا... اسمشون صرفا واسه قشنگی توی لیست گروه ۲۱ نفری ماست!...بابا یه کم فعال تر بشین دیگه!خیلی همه تون بی حالین! ((اینا رو می گم بلکه یه کم رگ غیرت اون ۱۵،۱۶ نفر به جوش بیاد!))

خوب...گذشته از این حرفا....یه شعر از خودم...داغ داغه...همین الان از تنور (یعنی همون مغز فلک زده ی بنده!) دراومده...و بنده اون قدر جو گیر شدم که همین الان که ساعت دقیقا ۲:۴۵ دقیقه ی نصفه شبه تشریف فرما شدم تا برای شما این جا بنویسمش.پس شما هم به پاس این جو گیری من نظر رو فراموش نکنین!

روسفید

ماه را روسیاه کردی،

با آمدنت به زندگی ام.

اما حالا که رفته ای...

من دیگر روسفید شده ام!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 2:48  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

سلام.

امروز آخرین روز از تابستونه ها!...ای بابا...چرا کسی منو درک نمی کنه!...ای خدااااااااا...کمکم کن. اما گذشته از این حرفا خوش به حال اونائی که می تونن واقعا از تابستون لذت ببرن و استراحت کنن.آخه یه کنکوری هیچ وقت نمی تونه مث بقیه باشه و فقط (!!!) حال کنه.خلاصه این که دعا رو فراموش نکنین!...و اما...یه شعر از خودم.که البته چون مال خیلی خیلی وقت پیشه پر از عیب و ایراده و شخصا میگم که خیلی پیش پا افتاده س!...شنیدین که چی گفتم؟!...پر از عیب و ایراد!!!...پس یادتون نره که عیب هاشو بگین.

واقع بین!

کتاب را بستم....

        با چشم هائی که برق می زدند گفت:

((چه قدر کتاب شازده کوچولو قشنگ بود!))

اما...

وقتی خواستم...

        واقعا مثل شازده کوچولو باشم

به من گفت:

   ((واقع بین باش!!!))

چشم هایش مرا ترساند

دیگر هیچ درخششی در آنها نبود!

                                                                            "یاسمین"

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 15:49  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

آواز پر سكوت!!!

اطلسي ها با من قهرند

و شمعداني ها بيزارند از من.

آخر از وقتي تو رفته اي

ديگر در سكوت آبشان ميدهم

بي هيچ آوازي!

                                                                                    >>یاسمین<<

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 22:29  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

سلام به همگی.

بعد از یه غیبت طولانی بالاخره برگشتم.دلم برای همتون یه ذره شده بود!....اما دوباره برگشتم.(( خواهش می کنم.تشویق لازم نیست!))....اما مث این که توی این چند وقته ( کمتر از ۱ ماه و نیم!) تغییرات زیادی این جا رخ داده.(یه ده پونزده نفری بهمون اضافه شدن!!!)...خوب...خوش اومدن...قدمشون روی چشم...میگما...اگه با همین سرعت ( و به صورت تصاعدی!! ) عضو گیری کنیم به جان خودم رکورد میشکنیم و اسممون رو توی کتاب گینس می نویسن.(شوخی کردم!)...خوب...بعد از مدت ها...یه شعر از خودم.((نظر فراموش نشه!))

 چشم هایم می سوزد

           در لحظه ی خداحافظی!

              اما تو به رویت نمی آوری

  و من

    عینک دودی ام را به چشم می زنم!

                                                                               > یاسمین حاتمی<

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 16:15  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

باز هم سلام به شما دختر و پسرای گلم ! (( بازم من جو گیر شدم !!!  ))

طی عملیات انتحاری دیروز که بسیار موفقیت آمیز ، زیبا ، جادار ، مطمئن !!! صورت گرفت می خواستم به عرضتون برسونم که از این به بعد اسم این مطالب طنز رو که بنده براتون می نویسم می خوام به احترام نویسنده اش بذارم : شب نشینی در جهنم !!!!

حالا اگه می خواین از فلسفه ی این اسم سر در بیارین متن زیر که از خود نویسنده هست رو بخونین.

تغییر کرد.باز هم تغییر کرد.این صفحه و فرمش را عرض می کنم.آن اوایل اگر خاطرتان باشد <<دوئل>> بود ، گفتند ترویج خشونت است.گفتیم فرمش را عوض می کنیم می رویم سراغ طنز سیاسی اسمش را هم می گذارسم <<شب نشینی>>.گفتند شب نشینی ترویج منکرات است، یک "در جهنم" به آن اضافه کردیم (( نیتمان البته << به جهنم>> بود!! )) کار درست شد.اما پس از مدتی مطالب ما دچار سانسور عدیده و شدیده شد و گاهی اوقات کلاْ از بیخ و بن کنده می شدو خلاص.درد داشت خب! منظورم این است که مطلب آدم این جوری بشود آدم احساس درد می کند.....

خوب....اینم از فلسفه ی اسم <<شب نشینی در جهنم>>....پس یادتون نره.از این به بعد اسم این ستون ما که ستون طنز سیاسیه شد :" شب نشینی در جهنم ".پس تا یه فرصت دیگه بای بای !!!

ی.ح

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 17:44  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

یه پیشنهاد مشدی !!! (( چه جلب ! ))

سلام به همه ی شما دختر و پسرای گلم ! (( ببخشین که یهو جو گرفت !!!  ))

راستش من دیدم که چند مدتیه که فضای وبلاگ همه ش شده شعر و هیچ خبری از متن های ادبی و از اون مهم تر طنز نیست....((مخصوصاْ از اون متن های جون دار و به قول خودمون باحال !! ))این جانب طی تفکرات عمیقی که نمودم به نتایجی ـ بس مفید ! ـ دست یافتم که با اجازه ی همگی اعلام می دارم!!....می خواستم بگم که اگه بقیه هم موافق باشن من از این به بعد می خوام براتون یه سری متن ادبی بنویسم.....در واقع این متن ها از نوع طنز سیاسی هستن که یه نویسنده ی با حال مشدی به اسم ابراهیم رها نوشته....یعنی بهتره بگم می نوشته! ....چون این متن ها رو قبل تر ها توی یه نشریه که من اسمش رو نمی دونم به چاپ می رسونده و حالا به شکل یه کتاب درآورده....منم براتون اونا رو گلچین می کنم و هر دفعه یکیش رو این جا می نویسم....راستی کتاب رها پس از گذروندن یه سری مراحل (( تو مایه های ۸ خوان رستم )) موفق به اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد شده....بد نیست بدونید که رها یکی از اعضای تحریریه ی چلچراغ هم هست....نشریه ای که اگه شما به دنبال یه نشریه ی جوون پسند و با حال و مشدی و مامانی می گردین من پیشنهاد می کنم که سراغش برین.....بازم بد نیست بدونین که مدیر مسئول چلچراغ آقای فریدون عمو زاده خلیلی (( سردبیر پیشین دوچرخه و بهتره بگیم سردیر کچل بچه های دوچرخه!! )) هستن....خلاصه در مورد چلچراغ > چی بگم هر چی بگم از خوبیاش کم گفتم  ... ... ... !!!!.....حالا این حرفا رو بی خیال....اولین متن رو بخونین و حالشو ببرین...تا بعد هم خدا کریمه !!.... 

اعدام در بایگانی

یک روزی در یک شوشتری یک مسگری یک حرفی زد.به او گفتند : بهتر است یک مختصر گردنی از شما زده شود عجالتاْ.گفت : چرا ؟؟!!....گفتند : دیگه بدتر.بعد یک عده دانشجو که << آرامش فعال دانشان>> خسته شده بود ، یک کمی خودشان را جنبانیدند محض جنبش دانشجوئی!....بعد یک کمی سعید رضوی فقیه نامی یک حرف هائی زد که چه گوارا در کوبا زده بود.بعد گفتند : حکایت گردن و مسگر و دانشجو برود بایگانی ، فعلاْ.قضیه هم در حال حاضر در همان مرحله ی فعلاْ است !!!...

                                                                                                                      ی.ح

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 17:27  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

بخشی از متن کتاب لائوتزو:

چرخ ها را با محور ها به هم وصل میکنیم...

این خالی درون چرخ است که باعث چرخش آن می شود!

از گل کوزه ای می سازیم...

این خالی درون کوزه است که آب را در خود نگه می دارد!

از چوب خانه ای بنا می کنیم...

این فضای خالی درون خانه است که برای زندگی سودمند است!

در حال هستی ایم...

در حالی که این نیستی است که به کار می آید!

                                                          یاسمین حاتمی

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 16:23  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

باران

"س.س"

آسمان گو همه ایر

ابرها گو همه باران باران

چه توانند کنند...؟؟؟

با چنین آتش افروخته در سینه مان...!!!...

                                                                یاسمین حاتمی

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 14:27  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

باران

روزی که رفتی

هوا چه بارانی بود....

و اشک های من چه غریب!!!....

"یاسمین"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 15:23  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

برگ های پائیزی

"ن.ا"

عزیز من!

زندگی بدون روزهای بد نمی شود!....

بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم!....

اما روزهای بد...همچون برگ های پائیزی....باور کن که فرو می ریزند....و زیر پای تو....! اگر بخواهی!!!...

استخوان می شکند!....و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند...!!!

عزیز من!

برگ های پائیزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت....و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت سهمی از یاد نرفتنی دارند!.... 

                                                                                <<یاسمین حاتمی>>

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 13:24  نویسنده  یاسمین حاتمی  | 

Free Page Rank Tool