تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

داد زدیم الله اکبر

دست تکان دادیم

چهار زانو نشسته بود

دست هایش روی گوشش

با صدای بلند قرآن می خواند

خدا «وَلَا الضَّالِّينَ» را

گفت،

ورق زد

و باز چشمانش را بست


+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 21:33  نویسنده  علی مرسلی  | 

یادت افتادم

از خواب پریدم

ساعت سکته کرده بود

(کی بود قرارمان؟)

پنجره را باز کردم

آسمان بود اما

پرستویی نبود

تقویم را ورق زدم...

به فصل پنجم که رسیدم

از یاد رفته بودی

(کی بود قرارمان؟)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 2:49  نویسنده  علی مرسلی  | 


پاییز توی پنجره

سرخ  برگ

ضربدر پنجره

 کلیک تو

...

تق...!

زیر پایت...زیر دستت

تو ،خدا  ...

ببند اما

 ما بندگی

ندانیم

خدایی،

ندانیم!




دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 1:29  نویسنده  علی مرسلی  | 

نمایشگاه مطبوعات

28مهر تا 5 آبان -  مصلای تهران !

در غرفه دو چرخه همیشه دوستانی منتظرتان هستند...

(اونی که شال رنگی داره تهمینه حدادیه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 3:51  نویسنده  علی مرسلی  | 

پاییز ، بود 

همیشه

 صاحبخانه بود

ما آمدیم...




دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 2:2  نویسنده  علی مرسلی  | 

یک عمر جر زدیم

اما

همان اول که لخت ، خیس ،  آویزان

 پشتمان کوبیدند،

ضجه زدیم

نفس کشیدیم

و

 بازی را باختیم

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 20:19  نویسنده  علی مرسلی  | 

  • نامه به آلفرد راسل والس-۲۲ دسامبر ۱۸۵۷

«جهالت بیش از دانایی احساس امنیت ایجاد می‌کند.»

چارلز داروین*

آقای چارلز *گرامی

معذرت می خواهیم

ما خیانت کردیم

مثل زرافه های حرف گوش نکن

گردنمان را دراز کردیم

و باز کوتاه آمدیم!

(از تمام اصول)

 زنده ماندیم

  و تکثیر شدیم

در هراسمان

*

جهان

در هراس

سقط کرد ...






+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 1:36  نویسنده  علی مرسلی  | 


مردمی بگذار...

 تا پارس کنیم!

کباب نشویم

مسجد نرویم

شیر ندهیم

سواری ندهیم

دم برقصانیم

مردمی بگذار

که...ما...

ژست ِ

وفادارانیم!





+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 1:53  نویسنده  علی مرسلی  | 

و ما ماندیم و ماندمان!

مانده هایمان

نبرده هایمان، نداشته هایمان

 که مرگ

نه سلامی داد

نه علیکی گفت

سرش را پایین انداخت

-عین گاو-

زوزه کشان

از بیخ گوشمان گذشت




+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 1:40  نویسنده  علی مرسلی  | 

نه شعاری دادم

نه باتومی خوردم

 همه با هم بودیم اما

تنها ترسیدم

تنها در خانه نشستم

با غسل جنابت

خندیدم

ترسیدم


+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 0:17  نویسنده  علی مرسلی  | 

 قطار

بیدار شد

(هراسان)

وسط بیابان تابستان


نه ریلی زیر پا

نه ردی پشت سر

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 23:18  نویسنده  علی مرسلی  | 

می دانم هستی

و خوب هستی

مهربان هستی

وبخشنده

اما

پیری بد دردیست

زمانه عوض شده است

ودستها  در بازار فراوان...

 

روی اتوماتیک تنظیمش کن

 بپر

و خلاص...!

 ««چارلز داوسین»»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 23:55  نویسنده  علی مرسلی  | 

1

ته کشید

بهار

حوض های لجن

یتیم خانه ی  ماهی های قرمز

2

شاعری شغلی نیمه وقت

که استعفا نمی خواهد

کافی است برگردی

عقب عقب

تمام راه را

بدوی...


3

همه چیز به سمت گرد شدن می رود

یکی شدن،تک شدن

یکی می شوند

کاسه های غذا و دستشویی

4

مثل یک پک عمیق

نه می شود خیانت کرد،

نه دوست داشت

بیرون می رود

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 12:44  نویسنده  علی مرسلی  | 

 شب بوی  گلخانه

  که همیشه

  گول نور خورد

و هرگز نبویید


عمری ...

گول تاریکی را خوردم

نبوییدمت!




+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 23:50  نویسنده  علی مرسلی  | 

دیدن پیرمرد در نوع خودش تجربه جالبی بود.حتی دیدن  جرج کلونی و امیر قادری که شانه به شانه ت انقلاب را بالا می روند-به قول یک نفر!- نمی توانست به اندازه دیدن «پورنگ» مرا به هیجان بیاورد.ششمین دوسالانه ادبی دانشجویان سراسر کشور بود و منوچهر احترامی داور بخش طنز جشنواره بود. پیاده از درب 16 آذر وارد دانشگاه تهران شدیم.پیرمرد با لهجه جالبی صحبت می کرد که به نظر من ِشهرستانی، «غلیظ تهرانی» می آمد! صحبت از همان لهجه شروع شد و نمی دانم چه طورادامه یافت که احترامی به اصل و نسبش اشاره کرد ومعلوم شد که تهرانی اصیل است، اجدادش ساکن همین تهران بوده اند و نفهمیدم به شوخی گفت یا جدی- جرات هم  نکردم بپرسم -وقتی گفت مثل اینکه اجدادش  در گردنه های اطراف تهران راهزنی می کرده اند!

.....

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 0:50  نویسنده  علی مرسلی  | 

(تقدیم به تهمینه حدادی و  با احترام به تمام کتاب هایی که به درد بچه ها نمی خورند! )

دكتر كلافه روي صندلي اش جابجا شد و با برگ نسخه اي كه در دستش بود شروع به باد زدن خود كرد. بعد برگه را روي ميز گذاشت و دستش را چتر پيشانيش كرد تا از تابش مستقيم آفتاب توي چشمش جلوگيري كند و با دست ديگرش مشغول نوشتن نسخه شد. بيماران روي زمين و هموار و مسطح بي آب و علف به صف ايستاده بودند. دكتر ميزش  آن وسط قرار داشت و تنها كسي بود كه روي صندلي نشسته بود. صف آدم ها مثل طنابي پيچيده بود وتا دور ها ادامه يافته بود. نسخه را خيلي سريع نوشت و به دست بيمارش داد. پشت سر او بيمار بعدي جلو آمد. دكتر بدون اينكه چيزي بپرسد صفحه گرد استوتوسكوپ (گوشي پزشكي) را به سينه مرد ميانسالي كه جلويش ايستاده بود چسباند. مرد با ناله ضعيفي عقب كشيد...« آه...سوختم...»...

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 19:4  نویسنده  علی مرسلی  | 


سلام علی آقای مرسلی.این میل رو زدم که اولن:بازم احوالتو پرسیده باشم.دومن درباره اون جلساتی که بهت گفتم یه ذره توضیح بدم که:بچه های عضو جلسه یه سری از بچه های دانشگاه تهران و امیرکبیر و خواجه نصیر و الزهرا هستن. تو این جلسات ما یه کتاب شناخته شده ادبی(معمولن رمان)رو می خونیم و با حضور نویسنده یا مترجمش نقد می کنیم.بعد آخر جلسه هم بچه های داستان نویس یا شاعر آثارشون رو می خونن و درموردشون با هم صحبت می کنیم.تو جلسات با توجه به موضوع کتاب و بحثها یه سری اساتید علوم اجتماعی هم به جلسات می آن و یه نشریه هم از جلسات درمی آد. این یه خلاصه ای بود بایک سری کارهای دیگه که بهت گفتم.حالا به نظرم  بچه های نویسنده و کتابخون دوچرخه ای رو هم شما بهشون بگو که اگه تمایل داشتن از دور جدید جلسات با ما باشن.ممنون می شم خبرش رو به من بدی.خودتم زودتر بیا تهران که دلم برای حرف زدن قشنگت تنگ شده


ابولفضل سلمانی


p.s:

در مورد سرفصل های جلسات و برنامه آن ها فعلا اطلاعات دقیقی ندارم ولی برای اولین جلسه صحبت از حضور بابک احمدی در جمع دانشجویان است. جلسه اول آخر همین هفته برگزار می شود.

اگر کسانی مایل به شرکت در جلسات هستند برای هماهنگی  با آقای ابولفضل سلمانی در  ادامه مطلب تماس بگیرند.

دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 0:6  نویسنده  علی مرسلی  | 

داستان محکمه دکتر جیم   را در  سپید  بخوانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:45  نویسنده  علی مرسلی  | 

۱

دود از كله كاشي ها بلند شده است

پنجره را كه باز مي كني

 روي صورتت

تابستان تير مي كشد.

 تنگ خالي را نگاه مي كني

(ماهي عيد خرداد بود که پف کرده روي آب آمد)

پرتقال را دستت مي چرخاني

(سري تكان مي دهي)

«تابستان هم ديگر قلابي شده است»

پنجره را مي بندم

دست هايم را نگاه مي كنم

با صداييكه در نمي آيد:

همه چيز مثل قبل...مثل هميشه ...مثل خودمان

قلابي است

۲

عاقبت

ما آدم شديم

و دير فهميديم

(براي آدم شدن)

چه  ها داديم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 20:33  نویسنده  علی مرسلی  | 

نپرس از نبودنم

اين روز ها

 در وهمناكی تنهایی

خودم هم به طرزی عجیب

مزاحم خودم هستم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 21:34  نویسنده  علی مرسلی  | 

طلای گنبد وضریحت از آن خودت

نذز شبانه ای  دارم

برای تمام کبوتر های گنبدت

 سخاری با رب انار و گردو

... شام  تمام کودکان گرسنه شهر

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 21:21  نویسنده  علی مرسلی  | 

پشتمان را خالی کردند

وکسی از لب اين پرتگاه

هلمان نخواهد داد!

...


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 18:53  نویسنده  علی مرسلی  | 

مثل یک سمساری بزرگ 

در خانه تکانی نگاه ها     

دوقدم مانده به بهار

از کهنه ها

 تازه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 22:41  نویسنده  علی مرسلی  | 

کردم سفید دیده خود را در انتظار
شاید که در دلم شب مهتاب بگذری

(از؟)

دیر...

 

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 23:54  نویسنده  علی مرسلی 

جناس تامي است

بين من و من

در مصرع زمان...

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 13:49  نویسنده  علی مرسلی  | 

بوی کالباس می دهم


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 23:56  نویسنده  علی مرسلی  | 

 

در ادامه مطلب معرفی

 اجمالی چند نفر

 از معروفترین دکتر های

 تاریخ را بخوانید

 

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 23:32  نویسنده  علی مرسلی  | 

برا ی خواندن داستان دنباله را دنبال کنید!


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 19:59  نویسنده  علی مرسلی  | 

۵۵ نکته برای خوشبخت زیستن چکیده  نتیجه سال ها تلاش ده ها دانشمندو محقق و روانشناس دانشگاه آرکلند جنوبی در راه خوشبختی و سعادت انسان متمدن معاصر  است.با توجه به این نکات زندگی خود را متحول کنید و فصل جدیدی پیش روی خود بگشایید.(روی ادامه کلیک کنید)


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 17:59  نویسنده  علی مرسلی  | 

 

 

چتر شکسته

هنوز هم ریز ریز ، زیر باران...

 می خندد

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 22:7  نویسنده  علی مرسلی  | 

 (یه بار دیگه نظراتو بخونید!)

1-اینجا کسی، کسی را بیرون نمی اندازد! همه بچه ها در این وبلاگ برابرند.(به جز بعضی ها که برابرترند!)

 

2-هر گونه فحش، دق دلی خال کردن،انتقاد،پیشنهاد  در این وبلاگ آزاد است.همه حق دارند نظراتشان را بدهند.پیشنهاد می شود از واژه های تمیز برای بیان نظرات استفاده شود،در غیر این صورت پاک خواهند شد

!

3-مطالبی که بیش از 12 سطر هستند باید در ادامه مطلب آورده شوند.

 

4-مدیریت وبلاگ با رای گیری به صورت دوره ای 6 ماهه به دو نفر داده خواهد شد که با هم کار کنند.مدیر حق حذف دائمی  اعضا را ندارد.ولی می تواند در صورت عمل نکردن به قوانین وبلاگ به طور موقت فرد را حذف کند یا پست هاش را پاک کند.

 

5-مدیر حق پاک کردن نظرات را ندارد!مگر اینکه فحش های به کار رفته در نظرات  خیلی خیلی آب نکشیده باشد!

 

 

6- یک نفر نباید بیش از دو پست، پشت سر هم داشته باشد.

 

7-تبریک تولد همدیگر، یا تسلیت وفات اعضا به یکدیگر، بیان شیرین کاری ها،تبریک هر نوع مناسبت به صورت پست خالی ممنوع است(مگر اینکه حتما مطلبی ضمیمه پست باشد) چون وبلاگ دوچرخه برد اعلانات نیست!

 

8-از پست تصاویر با حجم بیش ازkb  300 به دلیل اینکه سرعت بالا آمدن وبلاگ را کم می کند خودداری کنید.

 

9-استفاده از نام مستعار از این به بعد ممنوع است.علتش این است که بعضی ها سعی داشتند با دو اسم در وبلاگ بنویسند!

ولی چون می دانم بعضی ها نم خواهند با اسم واقعی بنویسند در صورتی که به من میل بزنند برایشان با اسم مستعار اکانت باز می کنم.

 

10-فعلا این 9 تا را داشته باشید بقیه اش را به تدریج با پیشنهادات شما مدیریت جدید اینجا می نویسد!رای گیری برای مدیریت در صندوق پستی من انجام خواهد شد!پس اسم دو نفر را برایم میل بزنید!(اگر خودتان هم داوطلب هستید یکی از اسم ها اسم خودتان می شود!)

برای میل زدن حتما باید از میل خودتان استفاده کند.

 

در ضمن از پرنیان فلاحی به خاطر همه زحمت هایی که کشیده همین جا ممنونم.من خودم به پرنیان فلاحی رای میدم! چون قراره یه قالب جدید واسه اینجا آماده کنه!(اینم از تبلیغات انتخاباتی!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 11:30  نویسنده  علی مرسلی  | 

سلام دوستان

معلوم بود که چت گروهی زیاد مفید نمیشه ولی از هیچی بهتره. آخراش من و آرمان تینا (شهابم تا وسطاش بود) به یه نتایجی رسیدیم.

چند تا چیزو می خوام همه بدونین!

۱-جو اینجا خیلی بد شده.از این بعد زیاد تو کار وبلاگ دخالت نمی کنم.فقط محض خاطر اینکه از نظر سنی بزرگترم دلم می خواد حداقل اینجا بچه ها بتونن با هم منطقی صحبت کنن.اگه اینجا نتونین کجا می تونین بچه ها؟واقعا کجا؟

۲-به چند نفر مدیریت وبلاگ داده شده .از این به بعد مسئولیت وبلاگ و پاک شدن نظرات و همه چی  با ایناست:

آرمان صالحی-تینا تیماج چی-مریم محمد خانی-پرنیان فلاحی-سپیده ایازی

-از این دوستان می خوام قوانینو رعایت کن.

-سعی کنن ایجا همه چی خوب پیش بره.

۳-دوست دارم همه بچه ها اینجا همه اختیاراتو داشته باش ولی چون بی نظم میشه نمیشه! به امید روزی که همه ما کارامون یه جوری باشه که همه چیز خود به خود سر جای خودش قرار بگیره و دعوا نشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 0:18  نویسنده  علی مرسلی  | 

omran.jpg

وقتی کسی که نام و رسمی دارد می میرد وبلاگ ها و روز نامه ها  پر می شوند از مطالب و خاطراتی از آن شخص که البته طبیعی است.تجربه روزنامه نگاری ندارم ولی فکر می کنم یک روزنامه نگار خوب به خاطر دید حرفه ای که دارد باید مطالبی آماده برای «مرگ» افراد داشته باشد تا در اولین ساعات خبر خود را مخابره کند.

ولی فکر نمی کنم هیچ روزنامه نگاری مطلبی برای عمران صلاحی آماده می  داشت...شاید مطالب آماده ای برای استاد احترامی وجود داشت ولی برای عمران صلاحی نه. 60 سال برای عمران صلاحی خیلی کم بود.در مورد مرگ افراد صحبت کردن احتیاط خاصی می خواهد.حتی از صحبت در مورد انرژی هسته ای هم سخت تر است.مدام باید مواظب باشی که به جای «مردن» از درگذشت و بازگشت و ...استفاده کنی.ولی همه ما به طورطبیعی حتی اگر از گفتنش واهمه کنیم قواعد بازی را پذیرفته ایم،تجلیل هایی که از افراد می شود اکثرا بر حسب نزدیکی افراد به مرگ است.(مثل مراسم چهره های ماندگار که هردفعه پس ازبر گزاری کلی تلفات دارد).از این جهت عمران صلاحی شانس زیادی نیاورد.با وجوداستاد مطلق بودنش هنوز به خاطر اینکه سفیدی موهایش کامل نشده بود لقب استاد ،کاملا مقابل نامش جا خوش نکرده بود.قد بلند وچارچوب استوار بدن هم عزرائیل را از چند فرسخی فراری می داد.  ولی کسی یادش نبود  صلاحی وقتی چیزی تعریف می کرد و همه از خنده روده بر می شدند ،خودش  نمی خندید.حتی لبخند هم نمی زد!آری خنده برای قلب  خوب است ول عمران صلاحی نمی خندید و می خنداند و همین کار دستش داد.

عمران صلاحی را بیشتر طنزپرداز و شاعر می شتاسند.ولی در باره عمران صلاحی رمان نویس و عمران صلاحی سعدی پژوه کمتر گفته شده است.مخصوصا که خودش هم به رمان نویسی دلبستگی خاصی داشت و در یک از مصاحبه هایش خواندم که آرزویش، ادامه کارش با رمان نویسی است. در «موسیقی عطر گل سرخ» هم به نظر من با یکی از بدیع ترین و برترین آثار چند سال اخیر روبرو هستیم.شعر های ترکی آذرباجانی صلاحی هم برخلاف اشعار فارسی هیچ رگه ای از طنز ندارند.گویی زبان مادری زبان درد و رنج ودرونیات شاعر است.

عمران صلاحی خیلی زود نوشتن را شروع کرد و خیلی زود هم آن راتمام کرد.آرزو می کردم قلبش چند سالی هم به او مهلت می داد مخصوصاکه مطمئن بودم نظم و نثر سهل وممتنع و سعدی گونه اش  از این به بعد حکم کیمیا را برای بیان نگفته ها داشت.

 دو شعر از صلاحیُ یکی فارسی و یکی ترکی آذر بایجانی 

نام کوچک

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن! 

****************************

پارچالانديق سينماديق

داش آتانلار بيلمه ديلر

پارچالانميش آينادا

بير آيدان مين آى چيخار

بير گونشدن مين گونش

بير اولدوزدان مين اولدوز

پارچالانديق آينا كيمى

چوخالاريق٫ چوخالداريق ايشيغى

گوندوز گونه عادتى وار٫ گئجه اولدوزلارا٫ آيا

بوداقلار باهارا

ميوه لر يايا

گمىلر دنيزه٫ باليقلار چايا پنجره لر آچيلماغا٫ بير آز تازا هاوايا

آچيق يئلكن عادتى وار يئللره

آراز دلى سئللره

آينا گؤزه للييه٫ داراق تئللره

غريب آدام عادتى وار وطنه داغلار دومانا٫ چنه

آيريليق گونلرى منه

من سنه!

ع.مرسلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 21:1  نویسنده  علی مرسلی  | 

یه مطلب ضروری: هیچ میلی از طرف آی دی یاهوی من باز نکنین. ID:Alimorsali_ahari هک شده.هکر شروع به فرستادن تروجان به Add list من کرده.پس اگه نمی خوایین با من همدرد شین چیزی رو باز نکنید!
+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 15:32  نویسنده  علی مرسلی  | 

نیما و یاسمن در در وبلاگشان بنده حقیر را مورد لطف قرارداده اند.ضمن تشکر از دوستان عزیز از اینکه چنین استعداد های طنزی کنج عزلت گزیده اند و درویشی پیشه کرده اند به جبر و  جبروت این زمانه وانفسا لعن و نفرین می فرستم...آمین!
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 11:48  نویسنده  علی مرسلی  | 

گاهی وقت ها نگاه می کنم و جست و جو هایی که در نهایت به وبلاگ دوچرخه منتهی شده پیدا می کنم... نتایج خیلی جالبی به دست میاد!!! برای مثال یک بنده خدایی دنبال جک های بی ادبی می گشته...در صفحه اول یاهو اولین نتیجه جست و جو وبلاگ ادبی دوچرخه آمده است...حالا چه جست و جو های دیگری به وبلاگ ما رسیده بذارید من نگم!!!نگفتنشون بهتره!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 12:39  نویسنده  علی مرسلی  | 


پدرم که بمیرد

«آقای مرسلی» من خواهم شد!

( در واقع مرسلی کوچک خواهد مرد)

عینک و ذره بینش،

احتمالا سال ها،

به دردم نمی خورد!

دفنش که کردم، بنا به وصیتش،

سالگردش را هم دفن خواهم کرد،

و وصیتش را هم!

پدرم که بمیرد

روزی نیم ساعت به احترامش

روزنامه خواهم خوند

و بیست و سه و نیم ساعت دیگر

(به احترام او)

زندگی خواهم کرد.

 

شعر از ساتامپوچی فراشکا-شاعر فقید  آرکلندی !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 0:45  نویسنده  علی مرسلی  | 

...

بهار را نمی شناسند...

چه زود اخت می شود برگ هایشان

با باد سر پاییزی

ع.م

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 12:59  نویسنده  علی مرسلی  | 

1:نقد شعر

ژینا ژوژا از شاعران فوق پست مدرن معاصر ماست.او از سه سالگی شعر را با سرودن مسدس ملمع شروع کرده ، در پنج سالگی در غزل فرم به استادی رسیده و در شش سالگی با شعر پست مدرن آشنا شده است.تاکنون 123 جلد کتاب دیوان کل اشعار از او چاپ شده است که با عنایت به سن کم او اگر زیر ماشینی چیزی نرود یا خودش را نفله نکند این تعداد تا بیش از هزار جلد هم قابل افزایش است.معروفترین شعر ژوژا که نام او را بر سر زبان ها انداخت شعر «آهای سیاهی شب» است:


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 13:26  نویسنده  علی مرسلی  | 

 

فرصتی فراهم شده تا زمانی که مانا نیستانی در زندان است از پدرش منوچهر نیستانی هم یادی بشود...که شاعران(از بس فراوانند) در این دیار زود از خاطر ها می روند!

منوچهر نيستاني در سال 1315 در كرمان زاده شد
دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در زادگاه خود و تهران به پايان رساند در سال 1334 وارد دانشسراي عالي تهران شد و در سال 1337 در رشته زبان و ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد سپس از سال 1337 تا 1342 در شاهرود به تدريس ادبيات فارسي پرداخت و پس از آن به تهران انتقال يافت و در سال 1357 بازنشسته شد
نيستاني علاوه بر سرودن شعر در زمينه پژوهش ادبي و ترجمه نيز كارهايي به انجام رسانده است
منوچهر نيستاني در سال 1360 بر اثر سكته قلبي در گذشت

 

 آن كه حرفهاي مرا باد
با ابرهاي سوخته پرواز مي دهد
با لحظه هاي من همه مغموم
در شهرتان غريب رها ميكنم هنوز
اين حسرت
اين ترانه معصوم
اي با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوي نه با ابر
در اشك من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر كه باز
قلبم ز هيبت شب گريه كرده ساز
خرداد را به شادي گشتن
در باغ چشمهاي تو خواهم من
در باغ چشمهاي تو مي خواهم
شعر و شكوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نيايد...!
اي با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهاي مرا باد
با ابرهاي سوخته پرواز مي دهد
با لحظه هاي من همه مغموم 

(شعر و مطلب از آوای آزاد)
 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 22:39  نویسنده  علی مرسلی  | 

 

شگردی دارند ستاره ها

که هر شب  تار ، هر موقع از سال

جایشان را پیدا می کنند

گم نمی شوند

 و من هر شب

سر جای قبلیم می ایستم

به ستاره ها چشم می دوزم

وگم می شوم!

 

ع.م

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 18:36  نویسنده  علی مرسلی  | 

 *********

نقد کتاب حسنی نگو یه دسته گل

در نقد هر منوتيک تاويل شناسی اثر خصوصاً بايد در مورد آثار ستبر ادبی با دقت تام اعمال شود. از اين رو که خالق اثر همواره در پی رد گم کردن منشا موضوع اثر است.

اگر کتاب  « حسنی نگو يه دسته گل!» را از ديدگاه روانشناسانه و با اتکا به آموزه های فرويدی و يانگی بررسی کنيم ، مبرهن است که نويسنده کتاب از همان اوان کودکی دچار مشکلات رفتاری فراوانی بوده است.....


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 18:3  نویسنده  علی مرسلی  | 

 

مثل یک کلاغ

سیاه و سپید

در تمام عکس ها.

عکس رنگی هم که بگیری

به جای سیب سرخ

«قار» خواهم کرد

ع.م
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 19:28  نویسنده  علی مرسلی  | 

کسی مرا نمی شناسد

کسی نمی فهمد« بوسه را به بوسیدن ترجیح می دهم» یعنی چه؛

کسی نیست گوش کند و نگوید،

کسی  نیست برایش گفت.

ومن

می دانم

کسی نیست ...

که با من باشد، مثل من با من!

(ع.مرسلی)

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 10:15  نویسنده  علی مرسلی  | 

آدم ها می آیند و می روند.

عمیق، سرد و متلاطم...

آدم های لعنتی همه جا هستند!

همه جا...می آیند و می روند.

آری بزرگ شده ای ... و سنگین!

آنفدر بزرگ که مثل یک کیسه پر از کتاب ،

بین آدم ها غرق می شوی.

من هنوز نخوانده ام.

 شنا هم بلد نیستم و...

هنوز نخوانده ام!

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 13:13  نویسنده  علی مرسلی  | 

اتاق های بی پنجره را بستم...

و در نور زندانی شدم!

علی مرسلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 19:6  نویسنده  علی مرسلی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 20:27  نویسنده  علی مرسلی  | 

 

خانه نارنجی

              دشت نارنجی

                              کوه نارنجی

                                              شهر نارنجی

ذهن نارنجی، حرف نارنجی

چشم نارنجی

              برف نارنجی

                                خواب نارنجی

                                                  اسم نارنجی

                                                               شعله نارنجی

                                                                                 آب نارنجی

سبز نارنجی، سبز نارنجی...سبز نارنجی!...

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 20:25  نویسنده  علی مرسلی  | 

(رسم الخط نوشته شده پیشنهادی است، هر نوع خوانش این شعر بنا به نظرمخاطب است) با احترام «م»

 

فیل، تر می شود…

«آسم…»…

«عش…»… اشتباه چابی نیست، بقیه اش فیلتر شده است!

دوس…  ؛ بوس…؛ نگا…؛ هم فیلتر شده اند.

زندگی فیلتر می شود…«زنده» می شود!

از لای فیلتر ها ، زندگی می میرد تا رد شود.آسمان کوچک می شود…آسم می شود تا رد شود!

از پشت فیلتر،

                   اِش(عِش) را می گیری…

نمی دانی، شاید «عشق» را « اشتباه» گرفته ای…به اشتباه یا درست!

از فیلتر که  افتاد ،

                           بوسه نگاه می شود، نگاه کاشی می شود، کاشی سنگ قبر می شود، …

آزادی آن وقت عادی (آدی) می شود…(ز ِِ) اَ ش می ماند… آن «وَر»  می افتد…زور می شود!

حتی فیلتر هم،… باور کن… فیل تر می شود…

باران نمی بارد اما…فیل ،تَر می شود…تا این را بنویسم ، خود فیلِ ِ تر هم

فیلتر می شود!

باران نباریده، گندم نرسته، نان نپخته …فیل تر می شود!

«شروع»…فیلتر می شود.

«شَر» که شد، دوباره فیلتر می شود… «خیر» هم باشد، فیلتر می شود! «بله»، می شود، فیل تر میشود…فیل، تر می شود!

آسم گرفته ام…

                     عشقتباه کرده ام….

                                              ببخشید…

آخرش من هم فیلتر می شوم…

                                   فیل تر می شود … من  …مَ مَ مَ… مَ….
+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 6:18  نویسنده  علی مرسلی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 7:13  نویسنده  علی مرسلی  | 

Free Page Rank Tool