
پاییز توی پنجره
سرخ برگضربدر پنجره
کلیک تو
...
تق...!
زیر پایت...زیر دستت
تو ،خدا ...
ببند اما
ما بندگی
ندانیم
خدایی،
ندانیم!
دنباله هم دارد

پاییز توی پنجره
سرخ برگضربدر پنجره
کلیک تو
...
تق...!
زیر پایت...زیر دستت
تو ،خدا ...
ببند اما
ما بندگی
ندانیم
خدایی،
ندانیم!
28مهر تا 5 آبان - مصلای تهران !
در غرفه دو چرخه همیشه دوستانی منتظرتان هستند...
(اونی که شال رنگی داره تهمینه حدادیه)

یک عمر جر زدیم
اما
همان اول که لخت ، خیس ، آویزان
پشتمان کوبیدند،
ضجه زدیم
نفس کشیدیم
و
بازی را باختیم
«جهالت بیش از دانایی احساس امنیت ایجاد میکند.»
چارلز داروین*

آقای چارلز *گرامی
معذرت می خواهیم
ما خیانت کردیم
مثل زرافه های حرف گوش نکن
گردنمان را دراز کردیم
و باز کوتاه آمدیم!
(از تمام اصول)
زنده ماندیم
و تکثیر شدیم
در هراسمان
*
جهان
در هراس
سقط کرد ...

تا پارس کنیم!
کباب نشویم
مسجد نرویم
شیر ندهیم
سواری ندهیم
دم برقصانیممردمی بگذار
که...ما...
ژست ِ
وفادارانیم!
و ما ماندیم و ماندمان!
مانده هایمان
نبرده هایمان، نداشته هایمان
که مرگ
نه سلامی داد
نه علیکی گفت
سرش را پایین انداخت
-عین گاو-
زوزه کشان
از بیخ گوشمان گذشت

نه شعاری دادم
نه باتومی خوردم
همه با هم بودیم اما
تنها ترسیدم
تنها در خانه نشستم
با غسل جنابت
خندیدم
ترسیدم
بیدار شد
(هراسان)
وسط بیابان تابستان
نه ریلی زیر پا
نه ردی پشت سر
و خوب هستی
مهربان هستی
وبخشنده
اما
پیری بد دردیست
زمانه عوض شده است
ودستها در بازار فراوان...
روی اتوماتیک تنظیمش کن
بپر
و خلاص...!
««چارلز داوسین»»
ته کشید
بهار
حوض های لجن
یتیم خانه ی ماهی های قرمز
2
شاعری شغلی نیمه وقت
که استعفا نمی خواهد
کافی است برگردی
عقب عقب
تمام راه را
بدوی...
3
همه چیز به سمت گرد شدن می رود
یکی شدن،تک شدن
یکی می شوند
کاسه های غذا و دستشویی
4
مثل یک پک عمیق
نه می شود خیانت کرد،
نه دوست داشت
بیرون می رود
که همیشه
گول نور خورد
و هرگز نبویید
عمری ...
گول تاریکی را خوردم
نبوییدمت!

دیدن پیرمرد در نوع خودش تجربه جالبی بود.حتی دیدن جرج کلونی و امیر قادری که شانه به شانه ت انقلاب را بالا می روند-به قول یک نفر!- نمی توانست به اندازه دیدن «پورنگ» مرا به هیجان بیاورد.ششمین دوسالانه ادبی دانشجویان سراسر کشور بود و منوچهر احترامی داور بخش طنز جشنواره بود. پیاده از درب 16 آذر وارد دانشگاه تهران شدیم.پیرمرد با لهجه جالبی صحبت می کرد که به نظر من ِشهرستانی، «غلیظ تهرانی» می آمد! صحبت از همان لهجه شروع شد و نمی دانم چه طورادامه یافت که احترامی به اصل و نسبش اشاره کرد ومعلوم شد که تهرانی اصیل است، اجدادش ساکن همین تهران بوده اند و نفهمیدم به شوخی گفت یا جدی- جرات هم نکردم بپرسم -وقتی گفت مثل اینکه اجدادش در گردنه های اطراف تهران راهزنی می کرده اند!
.....
(تقدیم به تهمینه حدادی و با احترام به تمام کتاب هایی که به درد بچه ها نمی خورند! )

دكتر كلافه روي صندلي اش جابجا شد و با برگ نسخه اي كه در دستش بود شروع به باد زدن خود كرد. بعد برگه را روي ميز گذاشت و دستش را چتر پيشانيش كرد تا از تابش مستقيم آفتاب توي چشمش جلوگيري كند و با دست ديگرش مشغول نوشتن نسخه شد. بيماران روي زمين و هموار و مسطح بي آب و علف به صف ايستاده بودند. دكتر ميزش آن وسط قرار داشت و تنها كسي بود كه روي صندلي نشسته بود. صف آدم ها مثل طنابي پيچيده بود وتا دور ها ادامه يافته بود. نسخه را خيلي سريع نوشت و به دست بيمارش داد. پشت سر او بيمار بعدي جلو آمد. دكتر بدون اينكه چيزي بپرسد صفحه گرد استوتوسكوپ (گوشي پزشكي) را به سينه مرد ميانسالي كه جلويش ايستاده بود چسباند. مرد با ناله ضعيفي عقب كشيد...« آه...سوختم...»...
۱
دود از كله كاشي ها بلند شده است
پنجره را كه باز مي كني
روي صورتت
تابستان تير مي كشد.
تنگ خالي را نگاه مي كني
(ماهي عيد خرداد بود که پف کرده روي آب آمد)
پرتقال را دستت مي چرخاني
(سري تكان مي دهي)
«تابستان هم ديگر قلابي شده است»
پنجره را مي بندم
دست هايم را نگاه مي كنم
با صداييكه در نمي آيد:
همه چيز مثل قبل...مثل هميشه ...مثل خودمان
قلابي است
۲
عاقبت
ما آدم شديم
و دير فهميديم
(براي آدم شدن)
چه ها داديم...
نپرس از نبودنم
اين روز ها
در وهمناكی تنهایی
خودم هم به طرزی عجیب
مزاحم خودم هستم...
نذز شبانه ای دارم
برای تمام کبوتر های گنبدت
سخاری با رب انار و گردو
... شام تمام کودکان گرسنه شهر
در خانه تکانی نگاه ها
دوقدم مانده به بهار
از کهنه ها
تازه ...
بين من و من
در مصرع زمان...

چتر شکسته
هنوز هم ریز ریز ، زیر باران...
می خندد
1-اینجا کسی، کسی را بیرون نمی اندازد! همه بچه ها در این وبلاگ برابرند.(به جز بعضی ها که برابرترند!)
2-هر گونه فحش، دق دلی خال کردن،انتقاد،پیشنهاد در این وبلاگ آزاد است.همه حق دارند نظراتشان را بدهند.پیشنهاد می شود از واژه های تمیز برای بیان نظرات استفاده شود،در غیر این صورت پاک خواهند شد
!
3-مطالبی که بیش از 12 سطر هستند باید در ادامه مطلب آورده شوند.
4-مدیریت وبلاگ با رای گیری به صورت دوره ای 6 ماهه به دو نفر داده خواهد شد که با هم کار کنند.مدیر حق حذف دائمی اعضا را ندارد.ولی می تواند در صورت عمل نکردن به قوانین وبلاگ به طور موقت فرد را حذف کند یا پست هاش را پاک کند.
5-مدیر حق پاک کردن نظرات را ندارد!مگر اینکه فحش های به کار رفته در نظرات خیلی خیلی آب نکشیده باشد!
6- یک نفر نباید بیش از دو پست، پشت سر هم داشته باشد.
7-تبریک تولد همدیگر، یا تسلیت وفات اعضا به یکدیگر، بیان شیرین کاری ها،تبریک هر نوع مناسبت به صورت پست خالی ممنوع است(مگر اینکه حتما مطلبی ضمیمه پست باشد) چون وبلاگ دوچرخه برد اعلانات نیست!
8-از پست تصاویر با حجم بیش ازkb 300 به دلیل اینکه سرعت بالا آمدن وبلاگ را کم می کند خودداری کنید.
9-استفاده از نام مستعار از این به بعد ممنوع است.علتش این است که بعضی ها سعی داشتند با دو اسم در وبلاگ بنویسند!
ولی چون می دانم بعضی ها نم خواهند با اسم واقعی بنویسند در صورتی که به من میل بزنند برایشان با اسم مستعار اکانت باز می کنم.
10-فعلا این 9 تا را داشته باشید بقیه اش را به تدریج با پیشنهادات شما مدیریت جدید اینجا می نویسد!رای گیری برای مدیریت در صندوق پستی من انجام خواهد شد!پس اسم دو نفر را برایم میل بزنید!(اگر خودتان هم داوطلب هستید یکی از اسم ها اسم خودتان می شود!)
برای میل زدن حتما باید از میل خودتان استفاده کند.
در ضمن از پرنیان فلاحی به خاطر همه زحمت هایی که کشیده همین جا ممنونم.من خودم به پرنیان فلاحی رای میدم! چون قراره یه قالب جدید واسه اینجا آماده کنه!(اینم از تبلیغات انتخاباتی!)
معلوم بود که چت گروهی زیاد مفید نمیشه ولی از هیچی بهتره. آخراش من و آرمان تینا (شهابم تا وسطاش بود) به یه نتایجی رسیدیم.
چند تا چیزو می خوام همه بدونین!
۱-جو اینجا خیلی بد شده.از این بعد زیاد تو کار وبلاگ دخالت نمی کنم.فقط محض خاطر اینکه از نظر سنی بزرگترم دلم می خواد حداقل اینجا بچه ها بتونن با هم منطقی صحبت کنن.اگه اینجا نتونین کجا می تونین بچه ها؟واقعا کجا؟
۲-به چند نفر مدیریت وبلاگ داده شده .از این به بعد مسئولیت وبلاگ و پاک شدن نظرات و همه چی با ایناست:
آرمان صالحی-تینا تیماج چی-مریم محمد خانی-پرنیان فلاحی-سپیده ایازی
-از این دوستان می خوام قوانینو رعایت کن.
-سعی کنن ایجا همه چی خوب پیش بره.
۳-دوست دارم همه بچه ها اینجا همه اختیاراتو داشته باش ولی چون بی نظم میشه نمیشه! به امید روزی که همه ما کارامون یه جوری باشه که همه چیز خود به خود سر جای خودش قرار بگیره و دعوا نشه!

وقتی کسی که نام و رسمی دارد می میرد وبلاگ ها و روز نامه ها پر می شوند از مطالب و خاطراتی از آن شخص که البته طبیعی است.تجربه روزنامه نگاری ندارم ولی فکر می کنم یک روزنامه نگار خوب به خاطر دید حرفه ای که دارد باید مطالبی آماده برای «مرگ» افراد داشته باشد تا در اولین ساعات خبر خود را مخابره کند.
ولی فکر نمی کنم هیچ روزنامه نگاری مطلبی برای عمران صلاحی آماده می داشت...شاید مطالب آماده ای برای استاد احترامی وجود داشت ولی برای عمران صلاحی نه. 60 سال برای عمران صلاحی خیلی کم بود.در مورد مرگ افراد صحبت کردن احتیاط خاصی می خواهد.حتی از صحبت در مورد انرژی هسته ای هم سخت تر است.مدام باید مواظب باشی که به جای «مردن» از درگذشت و بازگشت و ...استفاده کنی.ولی همه ما به طورطبیعی حتی اگر از گفتنش واهمه کنیم قواعد بازی را پذیرفته ایم،تجلیل هایی که از افراد می شود اکثرا بر حسب نزدیکی افراد به مرگ است.(مثل مراسم چهره های ماندگار که هردفعه پس ازبر گزاری کلی تلفات دارد).از این جهت عمران صلاحی شانس زیادی نیاورد.با وجوداستاد مطلق بودنش هنوز به خاطر اینکه سفیدی موهایش کامل نشده بود لقب استاد ،کاملا مقابل نامش جا خوش نکرده بود.قد بلند وچارچوب استوار بدن هم عزرائیل را از چند فرسخی فراری می داد. ولی کسی یادش نبود صلاحی وقتی چیزی تعریف می کرد و همه از خنده روده بر می شدند ،خودش نمی خندید.حتی لبخند هم نمی زد!آری خنده برای قلب خوب است ول عمران صلاحی نمی خندید و می خنداند و همین کار دستش داد.
عمران صلاحی را بیشتر طنزپرداز و شاعر می شتاسند.ولی در باره عمران صلاحی رمان نویس و عمران صلاحی سعدی پژوه کمتر گفته شده است.مخصوصا که خودش هم به رمان نویسی دلبستگی خاصی داشت و در یک از مصاحبه هایش خواندم که آرزویش، ادامه کارش با رمان نویسی است. در «موسیقی عطر گل سرخ» هم به نظر من با یکی از بدیع ترین و برترین آثار چند سال اخیر روبرو هستیم.شعر های ترکی آذرباجانی صلاحی هم برخلاف اشعار فارسی هیچ رگه ای از طنز ندارند.گویی زبان مادری زبان درد و رنج ودرونیات شاعر است.
عمران صلاحی خیلی زود نوشتن را شروع کرد و خیلی زود هم آن راتمام کرد.آرزو می کردم قلبش چند سالی هم به او مهلت می داد مخصوصاکه مطمئن بودم نظم و نثر سهل وممتنع و سعدی گونه اش از این به بعد حکم کیمیا را برای بیان نگفته ها داشت.
دو شعر از صلاحیُ یکی فارسی و یکی ترکی آذر بایجانی
نام کوچک
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته ی مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!
****************************
پارچالانديق سينماديق
داش آتانلار بيلمه ديلر
پارچالانميش آينادا
بير آيدان مين آى چيخار
بير گونشدن مين گونش
بير اولدوزدان مين اولدوز
پارچالانديق آينا كيمى
چوخالاريق٫ چوخالداريق ايشيغى
گوندوز گونه عادتى وار٫ گئجه اولدوزلارا٫ آيا
بوداقلار باهارا
ميوه لر يايا
گمىلر دنيزه٫ باليقلار چايا پنجره لر آچيلماغا٫ بير آز تازا هاوايا
آچيق يئلكن عادتى وار يئللره
آراز دلى سئللره
آينا گؤزه للييه٫ داراق تئللره
غريب آدام عادتى وار وطنه داغلار دومانا٫ چنه
آيريليق گونلرى منه
من سنه!
ع.مرسلی
پدرم که بمیرد
«آقای مرسلی» من خواهم شد!
( در واقع مرسلی کوچک خواهد مرد)
عینک و ذره بینش،
احتمالا سال ها،
به دردم نمی خورد!
دفنش که کردم، بنا به وصیتش،
سالگردش را هم دفن خواهم کرد،
و وصیتش را هم!
پدرم که بمیرد
روزی نیم ساعت به احترامش
روزنامه خواهم خوند
و بیست و سه و نیم ساعت دیگر
(به احترام او)
زندگی خواهم کرد.
شعر از ساتامپوچی فراشکا-شاعر فقید آرکلندی !
...
بهار را نمی شناسند...
چه زود اخت می شود برگ هایشان
با باد سر پاییزی
ع.م
1:نقد شعر
ژینا ژوژا از شاعران فوق پست مدرن معاصر ماست.او از سه سالگی شعر را با سرودن مسدس ملمع شروع کرده ، در پنج سالگی در غزل فرم به استادی رسیده و در شش سالگی با شعر پست مدرن آشنا شده است.تاکنون 123 جلد کتاب دیوان کل اشعار از او چاپ شده است که با عنایت به سن کم او اگر زیر ماشینی چیزی نرود یا خودش را نفله نکند این تعداد تا بیش از هزار جلد هم قابل افزایش است.معروفترین شعر ژوژا که نام او را بر سر زبان ها انداخت شعر «آهای سیاهی شب» است:
فرصتی فراهم شده تا زمانی که مانا نیستانی در زندان است از پدرش منوچهر نیستانی هم یادی بشود...که شاعران(از بس فراوانند) در این دیار زود از خاطر ها می روند!
منوچهر نيستاني در سال 1315 در كرمان زاده شد
دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در زادگاه خود و تهران به پايان رساند در سال 1334 وارد دانشسراي عالي تهران شد و در سال 1337 در رشته زبان و ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد سپس از سال 1337 تا 1342 در شاهرود به تدريس ادبيات فارسي پرداخت و پس از آن به تهران انتقال يافت و در سال 1357 بازنشسته شد
نيستاني علاوه بر سرودن شعر در زمينه پژوهش ادبي و ترجمه نيز كارهايي به انجام رسانده است
منوچهر نيستاني در سال 1360 بر اثر سكته قلبي در گذشت
آن كه حرفهاي مرا باد
با ابرهاي سوخته پرواز مي دهد
با لحظه هاي من همه مغموم
در شهرتان غريب رها ميكنم هنوز
اين حسرت
اين ترانه معصوم
اي با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوي نه با ابر
در اشك من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر كه باز
قلبم ز هيبت شب گريه كرده ساز
خرداد را به شادي گشتن
در باغ چشمهاي تو خواهم من
در باغ چشمهاي تو مي خواهم
شعر و شكوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نيايد...!
اي با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهاي مرا باد
با ابرهاي سوخته پرواز مي دهد
با لحظه هاي من همه مغموم
(شعر و مطلب از آوای آزاد)
شگردی دارند ستاره ها
که هر شب تار ، هر موقع از سال
جایشان را پیدا می کنند
گم نمی شوند
و من هر شب
سر جای قبلیم می ایستم
به ستاره ها چشم می دوزم
وگم می شوم!
ع.م

*********
نقد کتاب حسنی نگو یه دسته گل
در نقد هر منوتيک تاويل شناسی اثر خصوصاً بايد در مورد آثار ستبر ادبی با دقت تام اعمال شود. از اين رو که خالق اثر همواره در پی رد گم کردن منشا موضوع اثر است.
اگر کتاب « حسنی نگو يه دسته گل!» را از ديدگاه روانشناسانه و با اتکا به آموزه های فرويدی و يانگی بررسی کنيم ، مبرهن است که نويسنده کتاب از همان اوان کودکی دچار مشکلات رفتاری فراوانی بوده است.....

کسی مرا نمی شناسد
کسی نمی فهمد« بوسه را به بوسیدن ترجیح می دهم» یعنی چه؛
کسی نیست گوش کند و نگوید،
کسی نیست برایش گفت.
ومن
می دانم
کسی نیست ...
که با من باشد، مثل من با من!
آدم ها می آیند و می روند.
عمیق، سرد و متلاطم...
آدم های لعنتی همه جا هستند!
همه جا...می آیند و می روند.
آری بزرگ شده ای ... و سنگین!
آنفدر بزرگ که مثل یک کیسه پر از کتاب ،
بین آدم ها غرق می شوی.
من هنوز نخوانده ام.
شنا هم بلد نیستم و...
هنوز نخوانده ام!
اتاق های بی پنجره را بستم...
و در نور زندانی شدم!

علی مرسلی
خانه نارنجی
دشت نارنجی
کوه نارنجی
شهر نارنجی
ذهن نارنجی، حرف نارنجی
چشم نارنجی
برف نارنجی
خواب نارنجی
اسم نارنجی
شعله نارنجی
آب نارنجی
سبز نارنجی، سبز نارنجی...سبز نارنجی!...
(رسم الخط نوشته شده پیشنهادی است، هر نوع خوانش این شعر بنا به نظرمخاطب است) با احترام «م»
فیل، تر می شود…
«آسم…»…
«عش…»… اشتباه چابی نیست، بقیه اش فیلتر شده است!
دوس… ؛ بوس…؛ نگا…؛ هم فیلتر شده اند.
زندگی فیلتر می شود…«زنده» می شود!
از لای فیلتر ها ، زندگی می میرد تا رد شود.آسمان کوچک می شود…آسم می شود تا رد شود!
از پشت فیلتر،
اِش(عِش) را می گیری…
نمی دانی، شاید «عشق» را « اشتباه» گرفته ای…به اشتباه یا درست!
از فیلتر که افتاد ،
بوسه نگاه می شود، نگاه کاشی می شود، کاشی سنگ قبر می شود، …
آزادی آن وقت عادی (آدی) می شود…(ز ِِ) اَ ش می ماند… آن «وَر» می افتد…زور می شود!
حتی فیلتر هم،… باور کن… فیل تر می شود…
باران نمی بارد اما…فیل ،تَر می شود…تا این را بنویسم ، خود فیلِ ِ تر هم
فیلتر می شود!
باران نباریده، گندم نرسته، نان نپخته …فیل تر می شود!
«شروع»…فیلتر می شود.
«شَر» که شد، دوباره فیلتر می شود… «خیر» هم باشد، فیلتر می شود! «بله»، می شود، فیل تر میشود…فیل، تر می شود!
آسم گرفته ام…
عشقتباه کرده ام….
ببخشید…
آخرش من هم فیلتر می شوم…
شیخ صمعان پیر عهد خویش بود بر وجوهش بیست سانتی ریش بود
صادرات نفت و خرما می نمود صادرش هر جای دنیا می نمود
گاه(1)C.F تا به بندر می رساند گاه بارش روی اشتر می چپاند
صد مرید کارگر برپای او کارمندان ،کاتبان همرای(2) او
سا ل عمرش بیش از هشتاد بود ناصرالدین شاه را در یاد بود!
شیخ صنعان همسرش را مرده بود(3) خویش از چنگ اجل جان برده بود(4)
بچه هایش در پی مال و جلال منتظر بر مرگ شیخ کهنه سال
این یکی رفته ژاپن، آن انگلیس دیگری هم تابع ملک سوئیس
* * *
شیخ پولی را به بانک روم داشت بانک اما فکر های شوم داشت
از قضا ارعاب(5)کردندی به روم وحشت افکندند در قلب عموم
شیخ ما ریشش فزون از قائده نامش آمد زمره ی «القاعده»
کرده بود آن بانک پولش را بلوک شیخ، ناراضی از این سیر و سلوک
گشت عازم تا کند مبلغ ،رها دسترنج از چنگ های اژدها
شیخ همراه آژانسی معتبر محمل خود بست،کرد عزم سفر
پای صنعان، چون به شهر رم رسید در هتل یک دختر رومی بدید
دخترک،منشی و کاتب،ماهرو پشت رایانه نشسته روبه رو
«آفتاب از رشک عکس روی او» زَرد تر از مِش وَ رنگ موی او(6)
* * *
روبه صنعان گفت شیخ ریشدار چشم های خویش را درویش دار
مادرو خواهر مگر خود را نبود عذرخواه و توبه کن پس زودِ زود
«گفت کردم توبه از ناموس و حال تایبم از شیخی و حال ومحال»
ساکن طاق دو ابرویت شدم دربه در در کوچه و کویت شدم
با نگاهی عاشق رویت شدم در خیالم همسر و شویت شدم
گر شوی ای ماه، در کابین من هم دلم از آن تو هم دین من
نقد من،ویلای من،اموال من رولز رویس و خانه ی توچال من
«از سر ناز و تکبر در گذر عاشق و پیر و غریبم در نگر»
* * *
دختر، اما دختری ترشیده بود آب و رنگ و خط به رخ مالیده بود
بینی اش با تیغ گشته صاف و راست گونه و پلک بدل اصلی نماست
دید،شویی بیش از این در پیش نیست ساکشن ومِش را مجالی بیش نیست(7)
دید سی سالش فزون،بی شوهر است حقه هایش فوت و فن آخر است
گفت باشد من زن تو می شوم ساکن اندر برزن تو می شوم
«باز دختر گفت ای شیخ اسیر» من گران کابینم و تو زشت وپیر
باید اموالت به نام من کنی اندکی از حجم ریشت کم کنی
سال مولودم من به میلادی حساب مهر عقدم سکه های زرِّ ناب
سکه ها بر سال میلادم شمار هر چه داری را به نام من درآر
«شیخ گفتش هر چه گویی آن کنم وآنچه فرمایی به جان فرمان کنم»
هر چه گویی من بگویم روی چِشم ماه عسل را هم بیا اصلاً به قِشم
* * *
شیخ دختر را به شهر خویش برد هر چه دختر خواست آن را پیش برد
دخترک می خورد و می نوشید سیر می شمرد او روزهای عمر پیر
چون که هشتادش بشد هشتاد و پنج رخت خود بربست از چرخ سپنج
«گشت پنهان آفتابش زیر میغ جان شیرین زو جدا شد بی دریغ»
هر سه فرزند آمدند از انگلیس از ژاپن آن دیگری هم از سوئیس
با زن رومی شروع شد جنگشان یک ریالی هم نیامد چنگشان پول ها خرج وکیل معتبر شد، ولی خاکی نشد دیگر به سر
در ژاپن بودش یکی را اشتغال اشتغالش مرده ها را اشتعال
دومی در انگلیس ،سیّم سوئیس خدمت اصحاب مکنت کاسه لیس
هان، عبرت کن تو جانا، ای پسر دل مبندی لحظه ای مال پدر
پول ها را دخترِ رومی بخورد(8) ابن صنعان لخت ماند و گشنه مرد!
(1)-C.F : ) Cost and Freight ) :اصطلاحی بازرگانی به معنای قیمت کالا به علاوه ی کرایه آن تا محل مقصد
(2)-در نسخه اصلی همراه آمده است که موجب سقط قافیه می شود.همرای او:در مشورت با او،بله قربان گوی او
(3)-همسر را مردن: کنایه از دق مرگ کردن همسر،کشتن همسر به صورت عمدی ولی به روش های غیرعمدی مثلأ تهدید به آوردن هوو، ناخن خشکی و ندادن نفقه و الخ...
(4)-در یک نسخه ضد فمینیستی که نگارنده ی آن معلوم الحال است به صورت « جانش از چنگ اجل در برده بود» آمده است. با توجه به اینکه مصحح هیچ قرابتی بین «زن» و« اجل» نتوانست پیدا کند نسخه اول را برگزید.
(5)-ارعاب:ترور،وحشت افکنی؛ معنی مصرع: در رم یک عملیات تروریستی اتفاق افتاد.
(6)-ناظم پیشدستی کرده و به رنگ و جلای تقلبی دختررومی پیش از موعد، اشاره کرده است.
(7)دیگر حتی ساکشن و مِش وزیبایی عاریتی هم کم کم به کار دختر نمی آمد و از کتمان سن واقعی او عاجز بود.(مفهوم مورد 6 پاورقی)
(8)-نسخه اصلی:خرقه ی زر دختر رومی ببرد
علی مرسلی- بهار1385-تبریز
همیشه می دانستم کار، کارِ انگلیسی هاست.شکی نداشتم. توی این مملکت اگر آب هم می خوردی زیر نظر انگلیسی ها بود.شب و روز تحقیق و تفکر می کردم که چه طور این انگلیسی های موذی می توانند قلم های منور الفکر های ما را مسموم کنند، همه را غرب زده کنند،همه را لخت و عور کنند و به مطربی بیاندازند...آن سال که خشکسالی آمد، یاد حرف های دایی جان افتادم که اعتقاد راسخ داشت نباریدن باران هم کار آنهاست:«خدانشناس ها یک چیزی می فرستند به هوا که ابر ها را می دوشد و می چلاند و خشکش به ما می رسد...نمی بینی پسرم، در فرنگ از همه جا آب سرازیر است...حتی شهرشان را هم توی آب ساخته اند...»
من همیشه به حرف های دایی جان روشن ضمیرم ایمان داشتم و سعی می کردم مثل او با پرده برداری از رازهای سربه مهر استعمار پیر ، برگ زرینی بر افتخارات خانوادگیم بیافزایم.کاربس خطرناکی بود، اگر می فهمیدند سرم را زیر آب می کردند... ولی من که نمی ترسیدم...حاضر بودم جانم را هم فدا کنم...تا اینکه سرانجام بعد از سال ها جست جو و انکشاف به راز بزرگ استعمار پی بردم.
روزی در حال نوشتن مقاله ای برای یک روزنامه معروف بودم.موضوع مقاله نقش انگلیس جنایتکار در پدیده تسونامی و ارتباط آن با انباشت زباله در شهر ساری بود .خود کار آبی که تازه خریده بودم به روانی روی کاغذ به حرکات موزون می پرداخت.مقدمه مقاله نوشته شد.اما وقتی خواستم عبارت « انگلیسِ پلیدِ جنایتکار بد طینتِ اهریمنی » را بنویسم ، مثل اینکه جوهرش تمام شده باشد از حرکت باز ایستاد.روی کاغذ دیگری با کشیدن چند خط امتحان کردم، خیلی روان می نوشت.خواستم عبارت مذکور را به دنباله تحریراتم اضافه کنم ، اما ننوشت!
با دومین و سومین تلاش هم ننوشت.به فکر فرو رفتم.با توجه به هوش و فراستم که در میان ضمه مطبوعات زبانزد است، ناگهان جرقه ای در اعماق ذهن باریک بینم پدید آمد .سریع مارک خودکار را نگاه کردم.،از همان خود کارهای معروف انگلیسی بود ( که فقط مثل خودشان می نویسند) به یاد آوردم ،سالهاست دانش آموختگان و روشنفکران از این قلم ها استفاده می کنند.از وثوق الدوله و فرمانفرما وخود اعلی حضرت تا ریز و درشت ماسون های وابسته و پیوسته به انگلیس همگی از این خودکار ها استفاده کرده اند.پس بحث قلم های مسموم که عامل انحراف و غربزدگی منورالفکر های ما بود صحت داشت و من این قلم های مسموم را کشف کرده بودم.حکمأ به نحوی در مکانیسم این قلم ها اعمال نفوذ شده بود که فقط در جهت منافع استعمار روی کاغذ می لغزید وبه این ترتیب به دست پاک وطنخواهان مخلصی چون مرا در حنا می گذاشت.تئوری جدیدم این بود که احتمالأ خودکارهای مارک امریکا و فرانسه و آلمان هم هر کدام ابزاری استعماری هستند که در دستان ناآگاه منور المخ های ما به نفع استعمار صاحب مارک ،جوهر بر کاغذ می افشانند.بعد از این کشف عظیم سریع خودکار را حواله سطل زباله کردم.، سپس به ذهن آماده ام خطور کرد که نکند دوربین مدار بسته یا ضبط صوتی هم اندرونی خودکار تعبیه شده باشدو به این ترتیب استعمار گران از کشف اسرارشان توسط اینجانب مطلع گردند.بنابراین سریع خودکار را با چکش به پودر مبدل کردم و در توالت( گلاب به رویتان)ریختم.البته یادم نمی آید سیفون را کشیده ام یا نه.(در اسرع وقت باید چک کنم)چکیده این کشف را با نام مستعار به زودی منتشر میکنم. البته ممکن است به همین زودی هم نباشد. چون از آن روز به بعد از ترس دسیسه های استعمار با پر مرغ و مرکب روی پوست گوسفند کتابت می کنم که کمی زمان می برد.ولی در عوض امنیت جانی ام را تضمین می کند.آری مخاطبان عزیز ،کلید نجات ما ، خودکفایی در تولید خودکار و گوش به زنگ بودن برای کشف توطئه های دشمن است.
بدرود