دورمیفاسللا سیست
ما همیشه در رفتن مانده ایم
نمی میریم...
زیر عشق های جامانده،
در غبار یک خاطره
مثل یک ترانه از دور نجوا شده
فراموش می شویم
بله!
تنها صداست که نمی ماند!
دورمیفاسللا سیست
ما همیشه در رفتن مانده ایم
نمی میریم...
زیر عشق های جامانده،
در غبار یک خاطره
مثل یک ترانه از دور نجوا شده
فراموش می شویم
بله!
تنها صداست که نمی ماند!
کوتاه است
از دستمان
روی کوتاه ترین جای آسمان
تبت...
یدی... نمی رسد!
اِه، اِه، اِه، اِه؛ مامان، مامان! مادرم با لحن عصبانی گفت: "بله، چیه چی شده؟" مامان اتاق منم تمیز کردی؟ آره چطور مگه؟ ای وای لباسامم دادی رفت؟ آره ، برای چی می پرسی؟ مادرم کمی سکوت کرد و در ادامه ی حرفش گفت: "بهت گفته باشم با این حرف ها و کارها نمی تونی از زیر کمک کردن در بری. ناسلامتی دو هفته دیگر عید است، اگر خونه کثیف باشه که نمی شه." گفتم: " باشه مامان. خودم کمکت می کنم ولی اول بگذار دست گلی که به آب دادی را درست کنیم بعد!". مادرم با تعجب پرسید: " دسته گل! چه دسته گلی؟ درست حرف بزن ببینم چی می گی". گفتم: " بعدا بهت می گویم".
چند ساعت گذشت؛ مامان اون جوراب سفیده که پرزهایش رفته بود، جلویش هم سوراخ بود رو انداختی دور؟ مادرم گفت: " نمی دونم، آخر کمدت رو اقدس خانم تمیز کرد. برو از اقدس خانم بپرس". گفتم باشه. اقدس خانم مثل همیشه با چادر سفید و گل گلی و دمپایی های پلاستیکی آبی دم در ایستاده بود و داشت با همسایه پایینی حرف می زد. از آنجا که می دونستم حرف های اقدس خانم و همسایه مان حالا حالاها تمامی ندارد، برای همین بدون صبر کردن و احوال پرسی از اقدس خانم پرسیدم: " ببخشین اقدس خانم تو کمد من یک جوراب پاره ی سفید ندید؟" اقدس خانم کمی فکر کرد و گفت: " آره، یک همچین چیزی تو ذهنم هست ولی نمی دونم آن رو کجا گذاشتم. فکر کنم انداختمش دور!" انداختید دور؟! آره فکر کنم انداختم دور! با ناراحتی گفتم: " باشه ممنون". با عصبانیت به اتاقم رفتم؛ می دانید وقتی شنیدم که اقدس خانم جورابم را انداخته دور خیلی ناراحت شدم. آخر تمام پس انداز یک ساله ام که یک اسکناس 50 هزار تومانی بود، را در آن جوراب مخفی کرده بودم؛ به هر حال از آنجا که می دانستم اقدس خانم جوراب را دور انداخته است، تصمیم گرفتم که دیگر به جوراب و پس اندازم فکر نکنم.
آفتاب که می تابد
پرنده که می خواند
و نسیم که می وزد
با خودم می گویم:
ــ حتما حال تو خوب است
که جهان این همه زیباست...ــ
مثل نقاشی های نقال قهوه خانه بود!
تک بود!
"بعدی " نداشت!
اما
غرق قصه بود!
"تخم مرغ"
صبح خورشیدی طلوع می کند
در ماهی،تا به...غروب رسد
گرسنگی ام...
" تکرار تو "
انعکاس می یابی
ان ع کاس س س س...
آهای یکی نوار کاست قلبم رو برگردونه
دلم
دلم
دلم
ت
ن
گ
ـ
شاید آن طرف کسی "نت ـ لا " نخواند
ما تلو تلو می خوریم
مثل آب نصفه لیوان
دوان دوان می آورد
زمستان بی بخار
سرد بی جان!
زنده رود...
می لرزد...
به درد نمی خورد
لا اله الا الله
تمام عمر با عقل نفس کشیدیم
این نصفه بودنمان
کفاف غسل را هم نمی دهد
باید احمق بمیریم
جهت صرفه جویی در مصرف آب!
شهید شویم
نیست نیست نیست
افتاد و شکست
هنوز پیدایش نکرده ام
سرم را روی فرش می گذارم و
چشم هایم را به دنبالش می فرستم
رفت و
تکه بزرگی از قلبم گم شده...
خب... اول سلام...
دوم اینکه: آی اون کسایی که تو وبم خوندید پست تبریک نوروز رو و ای کسایی که نخوندید و اصلا روحتون هم خبر نداره... من، یعنی شبنم خالی، یه برنامه ای دارم واسه تبریک نوروز به دوچرخه! البته اگه بچه ها باشن میشه این برنامه رو عملی کرد... فعلا که بعد از گذشت ۱ ماه خبری نیست... من به پیشنهاد فرزانه اشرفیان این برنامه رو اینجا مطرح کردم تا همه دوچرخه ای های قدیمی و جدید باخبر بشن...
خب... قصه از این قراره که من از بچه ها خواستم که واسه عید یه جمله کوتاه (کوتاهِ کوتاه) برای تبریک عید به دوچرخه بنویسن و اسکن کنن (یا اگه نمیتونن عکس بندازن ازش! البته با کیفیت خوب) و برای من بفرستن تا همه رو کنار هم بذارم و برای عید واسه دوچرخه ببرمش... من گفته بودم تا آخر بهمن دست نوشته ها رو بفرستن اما مثل اینکه نشده یا نخواستن یا هر چیز دیگه...
الان.. هرکس که این پستو خوند اگه دوست داشت... تبریکشو زود بفرسته برام... خیلی زود! لطفا...
اگه سوالی بود میتونید به وبم بیاید و کامنت بذارید... و میتونید بهم ایمیل بزنید...
ایمیل من: Shabnam.akhtari@yahoo.com
پ.ن: اگه اسکن نمیتونید بکنید و عکس با کیفیت هم نمیتونید بفرستید... اشکال نداره... یه عکس با کیفیت کم هم قبوله اما فقط نوشتتون قابل خوندن باشه...